أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

221

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

به طهارت معجب شد ، موسوم بتان شد ، به ساعت معزول شد . قلم به قسمت معجب شد ، از كتابت « 1 » معزول شد . يوسف بحسن و طراوت « 2 » معجب شد ، به ساعت « 3 » از طراوت « 4 » و ملاحت مهجور شد . اول گفتيم ابليس به طاعت معجب شد ، به ساعت كافر شد . هفتصد هزارساله « 5 » خرمن طاعت « 6 » او را بسوخت . مقتداى اهل آسمان و زمين بود ، صفتش « و كان من الكافرين . » شد . دوم گفتيم آدم بولايت معجب شد « 7 » ، ولايت او بهشت با نعمت « 8 » بود و نشستگاه « 9 » او تخت و مملكت بود ، باد آن تخت او را برگرفتى و در يك لحظه سى هزارساله « 10 » راه ولايت « 11 » بهشت بگردانيدى و باز آوردى . پانصد سال در بهشت هم برين نسق بود ، آنچ اول ديد از نظافت « 12 » و لطائف و نعيم « 13 » بهشت ، آخر نديد و گفت : بار خدايا اين ولايت را ساعت به ساعت بدل مىكنى و هر زمان كسوتى ديگر مىپوشى ؟ پادشاه عالم گفت : يا آدم « 14 » آنك ديدى طرفى بود « 15 » از اطراف ممالك « 16 » ، و اين طرف ديگرست « 17 » . [ آدم گفت ] : بار خدايا بدين پانصد سال در كل اطراف « 18 » نديده‌ام « 19 » ؟ گفت : اگر پانصد هزار سال « 20 » ديگر باشى ، به تمام و كمال هم نبينى . گفت : اين همه آن من است ؟ ملك تعالى « 21 » گفت : همه آن تست . آدم بدان مملكت معجب شد ، در ساعت از ولايت معزول شد . جبّار عالم « 22 » خوردن گندم بهانهء عزلتش « 23 » ساخت ، تا او

--> ( 1 ) - در متن : كتبت ( 2 ) - ظرافت ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - از طرف پدر ( ! ) ( 5 ) - + سال طاعت كرد پس گفت انا . از آن الف انيت آتش قهر ربوبيت برافروخت ( 6 ) - طاعات ( 7 ) - گشت ( 8 ) - « با نعمت » ندارد ( 9 ) - نشستنگاهش ( 10 ) - + فرسنگ زمين ( 11 ) - « ساله راه ولايت » ندارد ( 12 ) - نعيم ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - « يا آدم » ندارد ( 15 ) - است ( 16 ) - مملكت ( 17 ) - + از آثار قدرت گفت ( 18 ) - + مملكت بهشت ديده‌ام يا نه ( 19 ) - « نديده‌ام » ندارد ( 20 ) - پانصد سال ( 21 ) - خداوند ( 22 ) - + جل جلاله ( 23 ) - عزل او