أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
205
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
نظر آيد ، يا دنيا يا عقبى بدل درآيد او صحبت مردان را نشايد « 1 » . برادران يوسف جوهر داشتند و لكن جوهر نشناختند ، لاجرم به لعبت « 2 » حسد رايگان بباختند ، « 3 » « وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ . » « 1 - » [ 51 ب ] قصه « 4 » : آوردهاند كى بدان عجب كى يوسف از جمال خود بدل درآورد ، ملك تعالى در وقت شرى و بيع « 5 » ، جمال او را بپوشانيد « 6 » ، تا مالك او را بجوى زر بيش نخريد . و اگر جمال او جمله « 7 » پيدا بودى ، كونين و عالمين او را بها بودى . پس مالك او را بغلامى حبشى سپرد . نام او فليح « 8 » بود . چون « 9 » غلام در يوسف نگرست « 10 » خواجه را « 11 » گفت : پنجاه سال است تا « 12 » بطمع « 13 » غلامى در گرديدى ، و اين آن غلام است « 14 » كه بجوى زر خريدى . مالك گفت : معبّر « 15 » جمال و كمال او بيشتر ازين ياد « 16 » كرد ، آنگه كى خواب مرا عبارت « 17 » كرد ، و لكن جوى زر خريدم راضىام كى به دو دينار بخرند ، باشد كى مرا در آن « 18 » بركتى باشد . يوسف را « 19 » در غل و زنجير « 20 » كشيدند ، و پلاس « 21 » در پوشيدند ، و بر اشترى « 22 » نشاندند و مىبردند « 23 » . گور مادرش بر سر « 24 » راه بود . چون به گور مادر رسيد ، خود را از اشتر درافگند و روى خود را به گور مادر نهاد . نوحه و زارى آغاز كرد و گفت : « آه ابنك المغلول « 25 » فارحمنى كربتى و انا ابنك المهجور قد اتيتك فارحمنى غربتى . » گفت : آه « 26 » اى مادر ،
--> ( 1 ) - + قصه ( 2 ) - بكعبتين ( 3 ) - + قوله تعالى ( 4 ) - خبر ( 5 ) - بيع و شرى ( 6 ) - بپوشيد ( 7 ) - به جملگى ( 8 ) - افلح ( 9 ) - آن ( 10 ) - نگريست ( 11 ) - « خواجه را » ندارد ( 12 ) - + در شام ( 13 ) - + غلام مىگردى آن غلام اينست ( 14 ) - از « غلامى در گرديدى . . . » ندارد ( 15 ) - + مرا ( 16 ) - وصف ( 17 ) - تعبير ( 18 ) - + زيادتى ( 19 ) - + در آن بند و غل گران ( 20 ) - « غل و زنجير » ندارد ( 21 ) - پلاسش ( 22 ) - بر اشترش ( 23 ) - مىبردندش ( 24 ) - كران ( 25 ) - + قد آتيتك ( 26 ) - « گفت آه » ندارد ( 1 - ) سورهء يوسف / 20