أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

163

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

صبر كنند ؟ پس گفت : آخر هيچ خبرى يافتى از برادر ؟ گرگ گفت « 1 » : شنيدم كى مؤمل كى ملك شماست « 2 » ، او را گرفته « 3 » مىخواهد كى او را بكشد . يعقوب گفت : اگر من دعا كنم تا ملك تعالى برادر ترا با تو رساند « 4 » ، تو از يوسف مرا خبر آرى ؟ گرگ « 5 » گفت : يا نبىاللّه ، اگر تو دعا كنى تا برادر مرا با من رساند « 6 » ، من نيز « 7 » مظلومم و محنت زده « 8 » ، دعاء مظلومان رد نباشد ، من نيز دعا كنم تا ملك تعالى فرزند ترا به تو رساند . يعقوب گفت : هيچ خبر دارى از حال « 9 » يوسف ؟ گرگ « 10 » گفت : خبر دارم از حال او « 11 » و لكن نگويم . گفت : چرا « 12 » ؟ گفت : زيرا كى « 13 » غمز آشكارا كرده باشم و فرزندان در پيش تو رسوا كرده باشم ، و من نخواهم كى غمّاز باشم ، كى گرگان با من عتاب كنند و به غمّازى مرا « 14 » عيب كنند ، و غمّازان « 15 » را ملك تعالى دشمن دارد ، و هيچ رسول شفاعت نكند « 16 » ، و بهشتش به خود راه ندهد . مصطفى صلع « 17 » گفت : « ابغض الخلق الى اللّه تعالى الغمازون و الهمازون و المشّائيّون بالنميمة المفرقون بين الاحبة . » گفت : دشمن‌ترين خلقان به نزديك « 18 » خداوند جهان ، كسانىاند كى غمّازى كنند و سخن‌چينى كنند ، تا در ميان دوستان « 19 » جدايى كنند « 20 » . پس اگر « 21 » مىترسى از عذاب خداى جبّار « 22 » زبان از غمز مسلمانان نگاه‌دار « 23 » . مصطفى صلع « 24 » گفت : « حرّمت شفاعتى على ثلاثة : الغماز « 25 » و بائع الحرّ و العاق لوالديه . » گفت : شفاعت من بر سه كس « 26 » حرام است ، يكى آنك بغمز برادران

--> ( 1 ) - جواب داد ( 2 ) - اين پادشاه ولايت شما ( 3 ) - + است ( 4 ) - به تو باز رساند ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - برادرم به من بازرسد ( 7 ) - + از درد و حسرت او محنت زده‌ام ( 8 ) - « مظلومم و محنت زده » ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - « از حال او » ندارد ( 12 ) - + نگويى ( 13 ) - + آنگاه ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - غماز ( 16 ) - رسولش دعا نكند ( 17 ) - رسول صلى اللّه عليه و سلم ( 18 ) - بدرگاه ( 19 ) - خلق خداى ( 20 ) - افگندند ( 21 ) - + از عذاب خداى تعالى ( 22 ) - « از عذاب خداى جبار » ندارد ( 23 ) - نگهدار ( 24 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 25 ) - الغمازون ( 26 ) - گروه