أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

159

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

اثر يا بى . « 1 » آنگه زبان حال تو از وصف روزگار تو اين عبارت كند « 2 » : مزجت دينى بدين القوم « 3 » فامتزجا « 4 » * اصبحت حيران لا « 5 » دنيا و لا دينى بيت امروز منم دل شده و يار شده * وز معدن گل بمعدن خار شده اين « 6 » رنگ « 7 » رخم به رنگ دينار شده * دينار عزيز « 8 » و من چنين خوار « 9 » شده قصه : پس چون فرزندان يعقوب آن امانت نمودند « 10 » و آن خيانت بكردند ، تلبيس خيانت خود را بهانه ساختند ، و پيراهن او « 11 » به خون‌آلوده « 12 » پيش پدر بردند « 13 » . چون پدر را بهلاك يوسف خبر دادند ، و داغ فرقت بر جگر او نهادند . يعقوب بخروشيد و بناليد « 14 » ، چنانك ياد كرديم « 15 » . پس چون به هوش باز آمد ، گفت : اين گرگ كى دندان برو « 16 » گماشت هيچ عضوى از اعضاء « 17 » او باز پس « 18 » نگذاشت ، كى به نزديك من آوردندى تا دل مرا بدان سلوتى « 19 » بودى ، تا من « 20 » آن را كفن كردمى و در گور كردمى و اين عمر خود در فرقت « 21 » او در جوار تربت « 22 » او بسر بردمى ؟ گفتند : اى « 23 » پدر ، ما تجسس « 24 » كرديم تا مگر دستى يا پايى يا عضوى از اعضاء او بيابيم ، پيراهن « 25 » به خون‌آلوده يافتيم ، اينك پيش تو آورديم . يعقوب در « 26 » پيراهن نگرست « 27 » به خون‌آلوده ديد ، در نوحه و گريه آمد . ازين سو بدان‌سو بگردانيد « 28 » ، به شادى و خنده آمد « 29 » . فرزندان « 30 » گفتند : اى « 31 » پدر گريه و خنده در يك حالت نه سيرت عاقلان بود ،

--> ( 1 ) - + شعر ( 2 ) - از « آنگه زبان حال . . . » ندارد ( 3 ) - الروم ( 4 ) - فامتزجدا ( 5 ) - حسرا بلا ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - + دو ( 8 ) - در اصل : چنان عزيز ( 9 ) - در متن : خار ( 10 ) - ننمودند ( 11 ) - يوسف ( 12 ) - خون‌آلود ( 13 ) - آوردند ( 14 ) - + كما ذكرنا ( 15 ) - « چنانك ياد كرديم » ندارد ( 16 ) - بر يوسف ( 17 ) - آن ( 18 ) - « باز پس » ندارد ( 19 ) - ساكن ( 20 ) - « تا من » ندارد ( 21 ) - جوار و قربت ( 22 ) - از « فرقت او . . . » ندارد ( 23 ) - يا ( 24 ) - + و تفحص ( 25 ) - پيراهنش ( 26 ) - + آن ( 27 ) - نگريست ( 28 ) - مىگردانيد ( 29 ) - پس يعقوب بخنديد و شاد گشت ( 30 ) - ندارد ( 31 ) - يا