أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
153
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
گوشت پيغامبران « 1 » بر دد و دام و سباع بيابان « 2 » حرام كرده بود ، او را از فرزندان مىبايست ترسيدن ، كى قابيل فرزند آدم بود ، برادر خويش « 3 » هابيل را بكشت « 4 » . يعقوب از فرزندان ايمن بود ، و از گرگ ترسان شد ، لاجرم دلش به آتش فرقت « 5 » سوزان شد . « 6 » ترا نيز اى مؤمن مسلمان « 7 » ، از خلق ايمن بايد بود كى به تو هيچ نتواند كردن . « لا يَقْدِرُونَ عَلى شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا . » « 1 - » و از حق تعالى « 8 » مىبايد ترسيد كى او با تو هرچ خواهد تواند كردن . « يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ « 9 » . » ترا كى از حق تعالى مىبايد ترسيد ، تو ازو ايمنى ، و از خلق كى ايمن مىبايد بود ، ترسانى « 10 » . ترسم كى فردا از آنك نمىترسى ، ترسان شوى و به آتش هجران و فراق « 11 » او بريان شوى . لطيفه : اين « 12 » نه عجب كى يعقوب فرزندان را « 13 » در باب يوسف بهانهء تصنيع كردن در آموخت ، اين عجبتر كى فرزندان ، پدر را در قول خود بهانهء تكذيب در آموختند ، « وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ . » « 2 - » « 14 » ما خود دانيم كى تو ما را باور ندارى و اگر چه راست گوييم . لطيفه « 15 » : چنانستى كى فرزندان يعقوب گفتند يوسف را گرگ بخورد . يعقوب گفتى بچه دانستيد « 16 » ؟ گفتند از تو شنيديم « وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ . » « 3 - » يعقوب گفتى اصلى ندارد . گفتندى بچه دانى « 17 » ؟ گفتى از شما شنيدم « وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا . » « 4 - » يعنى بمصدّق لنا . ايمان بمعنى باور داشتن سخنها بود « 18 » ، و ايمان بمعنى گرويدن « 19 » به خدا بود « 20 » .
--> ( 1 ) - انبياء ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - « فرزند آدم . . . » ندارد ( 4 ) - كشته بود پس ( 5 ) - + دوست ( 6 ) - + همچنين ( 7 ) - « اى مؤمن مسلمان » ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - ان اللّه يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد ( 10 ) - ترا از خلق نبايد ترسيد مىترسى و از حق كه ببايد ترسيدن نمىترسى ( 11 ) - « هجران و فراق » ندارد ( 12 ) - آن ( 13 ) - « فرزندان را » ندارد ( 14 ) - + اى پدر ( 15 ) - اشاره ( 16 ) - دانستى ( 17 ) - مىدانى ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - بگرويدن ( 20 ) - ندارد ( 1 - ) سورهء بقره / 266 ( 2 - ) سورهء يوسف / 17 ( 3 - ) سورهء يوسف / 13 ( 4 - ) سورهء يوسف / 17