أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
140
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
منتظر سود و زيان باشد ، و فرشتگان « 1 » رحمت و عذاب « 2 » چپ و راست « 3 » منتظر امر خداوند « 4 » باشد « 5 » . بنده در آن حال سكرات رهين درد و حيرت ، مىنالد . پادشاه « 6 » عالم در آن ساعت حجاب جلال بردارد و به سرّ او تجلى كند ، و گويد : « عبدى كيف انت ؟ » بندهء بيچاره با « 7 » من بگو تا چونى « 8 » ؟ فرشتگان به حكم غيرت گويند : پادشاها اين بنده از درگاه « 9 » گريخته است ، و آب روى خود بجمله ريخته است ، و كردار نيك و بد بهم برآميخته « 10 » ، دوست را بدرود « 11 » كرده « 12 » و در دشمن « 13 » آويخته « 14 » ، درين ساعت كشتى او بغرقه گاه رسيده ، بدين همه لطف « 15 » او را عيادت « 16 » مىكنى و مىگويى كى بندهء من « 17 » چونى ؟ از حضرت جلال خطاب آيد : ملايكتى زبان اعتراض در كام كشيد كى اين بنده اگر چه عاصيست و غريق درياى معاصيست « 18 » ، پنجاه سال « 19 » بر بساط امر « 20 » و توحيد با من « 21 » مىگفت : ملكا بىچونى عجبتان مىآيد « 22 » اگر در ميان اين همه درد و محنت ، من او را بپرسم و گويم بندهء من چونى « 23 » ؟ بىچون توام تو گو كى با من چونى * مفلس شدهاى ز مهر يا قارونى ؟ من مهر ترا ز قلب بيرون نكنم * گرچه تو ز كوى مهر ما بيرونى
--> ( 1 ) - فريشتگان ( 2 ) - + از جانب راست و چپ درآمده ( 3 ) - « چپ و راست » ندارد ( 4 ) - + جهان ( 5 ) - باشند ( 6 ) - + جل جلاله ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - چگونهاى ( 9 ) - + تو ( 10 ) - آميخته است ( 11 ) - دور ( 12 ) - كرده است ( 13 ) - به دشمن ( 14 ) - درآويخته است ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - + لطف و كرم ( 17 ) - « بندهء من » ندارد ( 18 ) - + آخر ( 19 ) - + كموبيش ( 20 ) - عبوديت ( 21 ) - و ايمان ( 22 ) - مىشكفتتان آيد ( 23 ) - + بيت