أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
121
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
و چشم بر درگاه وصلت گشاده ، تا از درگاه كى درآيد [ 33 الف ] و از دوست چه خبر آيد و اين درد و محنت بسر آيد ، « 1 » و ايام فرقت را گذر آيد و آفتاب وصلت از مطلع انس عاشقان برآيد . شعر « 2 » اندر دل من گر گل عشقش ببر آيد * جان را به زمان هم « 3 » ز وصالش خبر آيد بشكفته شود باغ دلم پس بدهد بو * آنگه كى ز معشوق به دو در نظر آيد بنهادمش « 4 » اين جان كى به مژده بدهم من * چون پيك وصالش ز در حجره درآيد صد روح فداى طرب لذت آنگاه * كان مركب معشوق به بازار برآيد جان چون « 5 » بدهد عاشق در عشق جمالش * ز آن جان بدل او دو هزار « 6 » دگر آيد اى عاشق مهجور نگر بيش ننالى * كين نوبت هجران تو روزى بسر آيد هر چند دراز آيد بر يار شب هجر * هم بگذرد آن آخر ، هم صبح برآيد
--> ( 1 ) - + هزار شادى به بقاى آن ساعت كه در او از وصلت خبر آيد ( 2 ) - بيت ( 3 ) - جان را به زبان در ( 4 ) - بنهادهام ( 5 ) - چون جان ( 6 ) - دو هزاران