أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
106
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
صبر كردند تا آن روز سهشنبه كى روز خلوت او [ بود ] درآمد ، هر ده برادر « 1 » برخاستند « 2 » و بصولتى « 3 » و هيبتى « 4 » از در صومعهء « 5 » او در « 6 » رفتند . يعقوب روى بديشان كرد و گفت : امروز روز خلوت است و وقت مناجات و طاعتست ، و شما دانيد كى من درين روز به كسى « 7 » نپردازم ، از بهر چه آمديد « 8 » ؟ گفتند : اى پدر ، دوش از گله مردمان آمدند كى گرگ در گله افتاد و قرب صد گوسفند از آن « 9 » شما بزيان آورد ، « 10 » از دلتنگى آمديم پيش تو تا بگوييم تا دل ما را سلوتى باشد ، و از دلمشغولى كى بوديم ندانستيم كى امروز روز خلوت است و وقت مناجات و عبادتست . يعقوب عليه السلم « 11 » گفت : اگر گرگ اين خيانت كرده است ، بىاذن و اجازت حق تعالى نبوده است « 12 » ، شما فارغ باشيد ، خانومان ما جمله آن اوست و پيش ما عاريتست ، « 13 » خواهد بردارد « 14 » و « 15 » خواهد بگذارد « 16 » . پس يعقوب روى دركشيد و خواست با سر عبادت شود « قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ . » « 1 - » اى پدر چونست كى تو هرگز يوسف را با ما بصحرا نفرستى ، تا اين عالم را ببيند و مردم را بشناسد ؟ يعقوب گفت : او مونس روزگار منست و معشوق و غمگسار روزگار « 17 » منست ، نتوانم كى او را يك ساعت « 18 » از خود « 19 » جدا كنم ، و از پيش خويش رها كنم . ايشان گفتند : « 20 » مردمان ما را ملامت مىكنند و مىگويند كى مگر پدر بر شما اعتماد آن ندارد ، كى يوسف را يك ساعت با شما بصحرا فرستد . امروز او را « 21 » دستورى ده تا خلق او را با ما ببيند ،
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - در متن : برخواستند ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - بدر ( 7 ) - با كس ( 8 ) - آمديت ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - آورده است ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - نكرده است ( 13 ) - + اگر ( 14 ) - بگذارد ( 15 ) - + اگر ( 16 ) - بستاند ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - يك ساعت او را ( 19 ) - خويش ( 20 ) - + يا پدر ( 21 ) - او را امروز ( 1 - ) سورهء يوسف / 11