أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

97

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

به محل آيد بزرگوار ، ما گروهى بسيار و خدمتها كرده ، و در دل پدر بدان محل نارسيده « 1 » . « إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ . » « 1 - » يعنى « لفى حبّ ظاهر . » اشارت : ايشان پنداشتند كى دوستى به كثرت و بسيارى است ، يا به قوت و خدمتگارى است ، ندانستند كى دوستى نتيجهء افضال « 2 » حق است ، نه بكسب و احتيال خلق است . در خبر مىآيد كه چون پادشاه عالم به حكم عنايت ، رقم تخصيص و محبت بر ناصيهء روزگار بنده كشد ، منادى را بفرمايد تا از وراى سراى پردهء [ 27 ب ] جبروت به ملايكهء ملكوت آوازى در دهد « 3 » « ان اللّه تعالى احب فلانا فاجيبوه » پادشاه عالم « 4 » فلان بنده را به دوستى گرفت ، شما نيز موافقت حق كنيد و حلقهء مهر او در گوش كنيد و شربت عشق و اخلاص او نوش كنيد . فرشتگان چون اين خطاب بشنوند ، كاس شراب مهر او در كشند ، و قطره‌اى به جرعه از آن كاس بر آبهاى دنيا ريزند . هر كسى كى از آن شربتى بخورد ، و يا قطره‌اى ببويد ، در بوستان سينهء او جز نبات عشق نرويد . بيت گر رنگ رخت بباد برداده شود * دريا همه از رنگ رخت باده شود گر تو به مثل به سنگ بر بوسه دهى * سنگ از لب تو عقيق و بيجاده شود پس پيدا گشت كى دوستى يعقوب مر يوسف را بر « 5 » موافقت حضرت بود نه از حسن و ملاحت « 6 » بود . « 7 » سادات عرب گفتند : ما مكثر و توانگريم و محمد درويش و مضطر ، چونست

--> ( 1 ) - نارسيده‌ايم قوله تعالى ( 2 ) - فضل ( 3 ) - آواز دهد ( 4 ) - اى ملايكهء ملكوت جبار عالم ( 5 ) - از ( 6 ) - + او ( 7 ) - + اشارت ( 1 - ) سورهء يوسف / 8