أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

91

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

خويش بدرگاه ما ريخته است و از قبضهء قدرت ما در آن قدمگاه « 1 » براق سيد گريخته است ، شما او را « 2 » نمىبينيد ، منش مىبينم ، برويد و از آنجاش بيرون آريد « 3 » و بياريد . فرشتگان به دلالت حق به دو راه برند ، و از آنجاش بيرون كشند « 4 » و به عرضگاه « 5 » برند . پادشاه عالم گويد : بندهء بيچاره « 6 » از من كجا مىگريزى ؟ « 7 » دى در عالم دنيات مىخواندم مىگريختى و مىرفتى ، امروز نيز همان عادت بر دست گرفتى ؟ « 8 » گويد : بار خدايا مىترسيدم . حق تعالى گويد : از چه مىترسيدى . از دوزخ ترسيدى ؟ گويد : نه . از عذاب ترسيدى ؟ گويد : نه . و همچنين مىپرسد از هر چيزى ، و او گويد : نه . گويد : از چه مىترسيدى ؟ گويد : از دو چيز : يكى از فضيحت و رسوايى ، و ديگر از درد جدايى ، ترسيدم كى پرده‌بردارى و در پيش خلقم رسوا كنى . پس شرم به راه نوميدى دردهى و بفراق خودم مبتلا كنى . پادشاه عالم گويد : من حليم و ستارم ، اگر تو خود را پرده برنداشتى « 9 » من برندارم ، و « 10 » رحيم [ 26 الف ] و رحمان‌ام ، صلت رحم دوست دارم ، اگر تو از من ببريدى ، « 11 » من از تو بريدن « 12 » روا ندارم . « 13 » گويد : بار خدايا من پردهء خود چون درم ، و از چون تويى چون ببرم ؟ پادشاه عالم گويد : اگر دى « 14 » پردهء « 15 » شرم برداشتى ، دل بر سوايى بنه كى پرده از جرم و جفا برداشته‌اى . و اگر دى « 16 » به حكم سود و زيان از برادر مسلمان بريده‌اى ، دل بر جدايى بنه كى از رحيم و رحمن بريده‌اى . بيت اى پردهء شرم برداشته در بازار ملامت * ياد كن از آن رسوايى در بازار قيامت

--> ( 1 ) - جاى سم ( 2 ) - وى را ( 3 ) - بدر كشيد ( 4 ) - بدر كنند ( 5 ) - به عرضگاهش ( 6 ) - + من ( 7 ) - گريزى ( 8 ) - + بنده ( 9 ) - برداشتى ( 10 ) - كه ( 11 ) - بريدى ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - نبرم ( 14 ) - در ( 15 ) - دنيا ( 16 ) - به دنيا