أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
86
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
تسليم « 1 » بايد ، آنگه « 2 » اگر مدد تقوى درآيد ، « 3 » همه نافع شود ، و اگر از تقوى مدد نباشد ، اين همه ضايع شود . بيت بس كس كه بعلم فيلسوفى بشتافت « 4 » * آمد بدر سراى « 5 » بوى تو نيافت بس كس كه بخواب خوش « 6 » درون خفته بد « 7 » او * كاندر دل او برق وصال تو بتافت « 8 » چون يعقوب عليه السلم يوسف را از « 9 » جوامع اين سعادت خبر كرد ، « 10 » و بنا گفتن خواب وصيت كرد ، زنان او بشنيدند و در دل نگاه مىداشتند . شبانگاهى « 11 » برادران يوسف از هيزم [ 24 ب ] مىآمدند ، چون آن پشتهاى « 12 » هيزم بنهادند ، بيفتادند از ماندگى . مادر شمعون ايشان را گفت : « التعب لكم و الاجر لغيركم . » گفتند : چه مىگوئى ؟ گفت : شما بدين عنا « 13 » و شدت مىگذاريد ، تا يوسف برادرتان در كنار پدر در صفاى مودت و مساعدت « 14 » سعادت دنيا مىنازد . گفتند : اين سخن از كجا مىگويى ؟ « 15 » آن خوابها كى يوسف ديده بود با تأويل كى پدر « 16 » كرده بود ، « 17 » جمله به ايشان « 18 » حكايت بگفت « 19 » . موعظه : كس مباد كى سرّ خود « 20 » با زن بگويد ، يا چنان بگويد كى زن بشنود ، و هر آن مرد « 21 » كى با زن هم سرّ بود ، او از زن بعقل كمتر بود ، چون مرد بعقل كامل راز خود با زن بگشايد ، زن با عقل ناقص راز او كى بپايد . لقمان حكيم گفت پسر خود را « لا تحدث عيالك بما استرعيت بالك . » رازى كه در سينه دارى بكوش
--> ( 1 ) - يقين ( 2 ) - آنگاه ( 3 ) - + اين ( 4 ) - در متن : پى علم فيلسوفى بشتافت ( 5 ) - + و ( 6 ) - خويش ( 7 ) - بود ( 8 ) - نيافت ( 9 ) - بر ( 10 ) - داد ( 11 ) - شبانگاه ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - رنج ( 14 ) - « مودت و مساعدت » ندارد ( 15 ) - + پس او ( 16 ) - پدرش ( 17 ) - گفته بود ( 18 ) - ايشان را ( 19 ) - كرد ( 20 ) - خويش ( 21 ) - مردى