أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
81
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
از تو بستاند تا تو نيز بىدين و جنّت بمانى « 1 » . بيت ازبسكه گمان و شك يقينت ببرد * ترسم كى زره ديو لعينت ببرد « 2 » دنيا همه مزد طاعت كردهء اوست * گر طمع كنى بدان « 3 » تو دينت ببرد حكايت امام احمد حرب « 4 » پگاه بامداد بر سر چهار سوى نشابور بگذشت ، ابليس را ديد آنجا علمى بر كشيده و شياطين بگرد او صف در كشيده ، احمد « 5 » با او « 6 » گفت : اى بيچاره بچه طمع آمدهاى « 7 » ؟ گفت : بازار دنيا خانهء منست ، من به خانهء خويش آمدهام ، از ايشان بپرس تا پيش « 8 » من بچه مىآيند . احمد « 9 » گفت : ايشان كسبى مىكنند تا قوتى به خانه برند . گفت : من نيز جهدى مىكنم تا يكى را به دوزخ برم . گفت : اى شخص « 10 » مدبر ازيشان چه مىخواهى ؟ گفت : اى مرد مقبل همان « 11 » كى ايشان از من مىخواهند . ايشان در خانهء من نشستهاند و دست بمال من دراز كرده ، من نيز در سينهء « 12 » ايشان نشستهام و دست بدين ايشان دراز كردهام « 13 » . ايشان را « 14 » گو « 15 » از خانهء من بدر آيند « 16 » و دنيا به من رها كنند « 17 » ، تا من از سينهء « 18 » ايشان بدر آيم و دين بديشان « 19 » رها كنم . تا تو كى از مكر شيطان نالى ، شيطان خود از جور و غدر تو مىنالد . آن « 20 » بيچاره را « 21 » بسبب تو داغ معزولى « 22 » بر نهادند ، ولايتش بستدند و به تو دادند ، خاك مهجورى بر سرش ريختند و بعالم بعد و دورى انداختند . اين دنيا پاره را ثواب آن
--> ( 1 ) - از « بىدين . . . » ندارد ( 2 ) - ترسم كه ز راه راست ديو لعينت ببرد ( 3 ) - گر زانك طمع كنى ( 4 ) - + رحمه اللّه ( 5 ) - شيخ ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - + ابليس ( 8 ) - در خانهء ( 9 ) - شيخ ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - در متن : همانكى ( 12 ) - دل ( 13 ) - كرده ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - بگو ( 16 ) - آييد ( 17 ) - كنيد ( 18 ) - تن ( 19 ) - به ايشان ( 20 ) - اى ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - + او