يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
36
مجموعه مصنفات شيخ اشراق
نباشد ، كه چيزى وجود چيزى را كه ازو شريفتر بود « 1 » نتواند داد « 2 » ، فكيف كه بدن مقهور نفس است ، پس مرجّحى بايد . اگر مرجّحش هم ممكن باشد سخن درو باز « 3 » آيد تا بواجب « 4 » الوجود رسد . و واجب « 5 » الوجود هرگز نشايد كه معدوم شود زيرا كه واجب الوجود ممتنع العدم باشد . و نيز اگر عدم پذيرد شايد كه نباشد ، و هر چه شايد كه نباشد شايد كه باشد ، پس ممكن الوجود باشد ، و سخن ما در واجب الوجود است . ( 43 ) و نشايد كه واجب الوجود را « 6 » صفتى باشد زيادت بر ذات ، زيرا كه اين « 7 » صفت واجب الوجود نشايد كه باشد ، هم از بهر برهان كه « 8 » گفتيم كه دو واجب الوجود نشايد كه باشند « 9 » . و نيز بضرورت « 10 » صفت قائم باشد بذات « 11 » ، پس وجودش و قيامش بذات بود ، پس واجب الوجود نباشد ، بلكه ممكن الوجود بود . و نشايد كه واجب الوجود را صفتى ممكن باشد ، زيرا كه آن ممكن را علّتى بايد « 12 » ، و ذات واجب الوجود از چيزى تأثير نپذيرد و نه از خود ، كه اگر نخستين تأثير كند « 13 » و هم « 14 » بخويشتن تأثير پذيرد ، در جهت « 15 » تأثير كردن نه جهت تأثير پذيرفتن است ، كه تأثيركننده دهنده است و تأثير پذيرنده ستاننده ، و جهت ستانندگى نه جهت دهندگى است . پس واجب را « 16 » در ذات خويش دو جهت عقلى لازم آيد پس مركّب و متكثّر شود و بگفتيم « 17 » كه اين
--> ( 1 ) بود : باشد SH ( 2 ) داد : بود F ( 3 ) باز : كه F ( 4 ) بواجب : واجب F ( 5 ) و واجب : واجب F ( 6 ) الوجود را : الوجود F ( 7 ) اين : اگر F ( 8 ) هم از بهر برهان كه : از بهر آن كه H هم از بهر آن كه برهان S ( 9 ) باشند : باشد SHF ( 10 ) بضرورت : - H ( 11 ) قائم باشد بذات : قائم نبود بذات خويش SH ( 12 ) بايد : باشد SH ( 13 ) كه اگر نخستين تأثير كند : - TSH ( 14 ) و هم - : SH ( 15 ) در جهت : و در جهت SH و جهت T ( 16 ) واجب را : واجب الوجود را SH ( 17 ) و بگفتيم : بگفتيم F