يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
29
مجموعه مصنفات شيخ اشراق
و اگر جسم « 1 » است چون تواند بود كه جسم در آن حالت كه چشم برگشايند در همهء « 2 » عالم منتشر شود . و نيز بايد كه افلاك را خرق كند تا آفتابرا و ثوابت را و غير آن را ببيند ، و اين محالست . و بايستى كه آنچه در شيشهء سرگرفته است چنان بديدمانى كه چيزها را كه در زير مايعات رنگ دارست ، زيرا كه شعاع در مايعات نفوذ بهتر تواند كرد ، و نه چنين است ، پس ديدن چيزها به صورتى است كه منطبع شود در رطوبت جليدى از چشم بر رأى « 3 » ارسطاطاليس حكيم ، و شرطش روشنائيست و مقابله و توسّط جرم شفّاف . ( 35 ) و امّا حواسّ باطن نيز « 4 » پنج است : اولش « 5 » حسّ مشتركست ، و او « 6 » قوّتيست كه جملهء محسوسات پيش او جمع شوند ، و اگر نه او بودى حكم نتوانستمانى كردن ، كه اين زرد حاضر اين شيرينى « 7 » است زيرا كه در هر يكى از حواسّ ظاهر يكى بيش صورت نيست ، و حكمكننده را بايد كه هر « 8 » دو صورت « 9 » حاضر باشند تا اين حكم تواند « 10 » كرد . و نقطهء گردان را كچون دايرهاش « 11 » مىبيند ، بدانست « 12 » كه صورت اوّل كه در ديده آمد بحسّ مشترك رفت و صورتى ديگر از آن ابصار حاضر در ديده حاصل شد و بدان پيوست . و اگر نه چنين بودى ، در بصر « 13 » الّا صورت مقابل نبودى . و آن نقطه است « 14 » . و جاى اين قوّت در پيشگاه تجويف اوّلست در دماغ . و هر چه در حسّ
--> ( 1 ) جسم : چشمى F ( 2 ) همه : نيمه T ( 3 ) بر رأى : برأى F ( 4 ) نيز : - SH ( 5 ) اولش : اول SH ( 6 ) و او : و آن SH ( 7 ) شيرينى : شيرين HF ( 8 ) هر : - F ( 9 ) صورت : - HF ( 10 ) تواند : توان F ( 11 ) دايرهاش : دايرهاى TF ( 12 ) بدانست : ندانست F ( 13 ) در بصر : بصر F ( 14 ) نقطه است : نقطهاى است HF