يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )

23

مجموعه مصنفات شيخ اشراق

فصل سوم « 1 » استبصار نفس « 2 » ( 27 ) بدان كه هر جزوى « 3 » از اجزاء بدن خود فراموش كنى ، و بعضى اعضا را بينى كه از نابودش حيات و ادراك مردم را نقصان نمىشود « 4 » . و بعضى را چون دماغ و دل و جگر بتشريح و مقايست دانى . و فى الجمله هر جسمى و عرضى كه هست ازو غافل توانى بود « 5 » ، و از خود غافل نباشى و خود را دانى بىنظر با اين همه « 6 » . پس توى « 7 » تو ، نه با اين همه است و نه به هيچ يكى ازين ، كه اگر يكى ازين « 8 » را مدخل بودى در توى تو ، خود را هرگز بىاو در خاطر نتوانستى آورد ، پس تو وراى اجسام و اعراضى . ( 28 ) استبصارى « 9 » ديگر آنست كه خود را ميگوئى كه « 10 » « من » و هر چه در تن تست همه را اشارت توانى كرد به او « 11 » ، و هر چه او را « او » توانى گفت ، نه گوينده من است از تو ، كه آنچه ترا اوست ، من تو نباشد ، كه هر چه او را « او » « 12 » گوئى ، از خودش و از منى خودش جدا كرده‌اى . پس نه همهء تو باشد و نه جزو من « 13 » تو ، كه جزو منى « 14 » تو را « 15 » از منى تو اگر جدا كنى ، منى نماند « 16 » ، چنان كه خانه را اگر جزوى هم چون ديوار و در جدا « 17 » كنى ازو « 18 » ، خانه نباشد . پس چون همه را اشارت اوئى مىتوانى كرد « 19 » از اعضاى تو ، چون دماغ و دل و جگر و غير آن ، و آسمان و زمين و هر چه دروست ، پس « 20 » تو وراى اين همه‌اى .

--> ( 1 ) سوم : سيم SH ( 2 ) استبصار نفس : نفس استبصار TF ( 3 ) جزوى : جزوى را SH ( 4 ) نمىشود : نمىباشد SH ( 5 ) بود : بودن SH ( 6 ) دانى بىنظر با اين همه : دانى كه با اين همه F بىنظر با اين همه مىدانى SH ( 7 ) توى : بقاى SH ( 8 ) اگر يكى از اين : اگر ازين يكى TF ( 9 ) استبصارى : استبصار H ( 10 ) ميگوئى كه : ميگوئى SH ( 11 ) به او : با او F ( 12 ) او را او : او را F ( 13 ) من : - TF ( 14 ) منى : - F ( 15 ) تو را : تو F ( 16 ) نماند : ننمايد F ( 17 ) جدا : - SHF ( 18 ) ازو : از F ( 19 ) كرد : كردن SH ( 20 ) پس : - f