شهاب الدين احمد سمعانى
625
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
درگاه ، حق را 19 - جلّ جلاله - دشمنى است نام او ابليس ، مگر اين آن دشمن است . اى بيچاره چه مىدانى كه در عالم چه مىرود ، پس گفت : اى فريشتگان از اين چه آيد به سبب آنكه اين دل ندارد 20 . اى درويش دل ترا به دشمن كى نمايد . سبقت رحمتى غضبى ، سبقت رحمتى على آدم ، غضبى على ابليس . هرگز محدث در قديم نرسد ، هرگز هيچ غضب در رحمت نرسد . چون خطاب آمد كه يرحمك ربّك ، آدم دست بر سر نهاد و گفت : من چه گناه كردهام كه حق مىگويد : رحمت كند خداى بر تو . خطاب آمد كه يا آدم تو كدام نعمت خوردهاى از آن من كه مىگويى : الحمد للّه . تو كه مخلوقى ، نعمت ناخورده شكر مىكنى . من اكرمالاكرمينام اگر زلّت ناكرده را بيامرزم چه عجب بود ؟ چون روح آن جوهر ثمين به اشارت روح الامين در مستقرّ خود قرار گرفت حق - جلّ جلاله - آدم را حلّهء علم در پوشانيد ، تاج معرفت بر سر نهاد ، سوار اسرار در دست كرد ، خلخال اقبال در پاى كرد وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها . إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ . بر خصم چنين جلوه بايد كرد . زليخا نخست يوسف را بياراست پس بر زنان مصر عرضه كرد ، زليخا يوسف را به جامه و پيرايه بياراست ، و او آدم را به علم پاك بياراست آنگه خصموار گفت : أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ . نگفت آدم را خبر دهيد ، گفت مرا خبر دهيد . ايشان در هيبت خطاب متلاشى شدند ، باز آدم را گفت : أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ . ايشان را خبر ده ، نگفت با من بگوى . آرى افتخار شما كه ملايكتانايد 21 به عمل است و عمل صفت شماست ، امّا افتخار آدم به علم است و علم صفت ماست . خود را عالم گفت ، عالم الغيب ، و ما را عالم خواند وَ أُولُوا الْعِلْمِ . چون شهادت قسمت كردم ، گفتم : بىدوستان نيكو نبايد ، شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ ، و چون عزّت قسمت كردم ، گفتم : دوستان را بهرهاى بايد ، وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ . چون صلوات قسمت كردم ، گفتم : دوستان را حظّى بايد ، هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ . اى محمّد آن روز كه ما امّتان ترا بستوديم و عالم خوانديم آن دراز عمران بسيار طاعت را مىديديم ، و آن روز كه آن نحل را انگبين داديم بازان با قوّت را مىديديم ، و آن روز كه آن كرمك را ابريشم داديم ماران با هيبت را مىديديم ، آن روز كه آهو را مشك داديم شيران با صولت را مىديديم ، آن روز كه گاو را عنبر مىداديم / b 212 / آن پيلان با عظمت را مىديديم ، آن روز كه صدف را مرواريد مىداديم آن نهنگان با قدرت را مىديديم ، آن روز كه عندليب را