شهاب الدين احمد سمعانى
622
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
در حكايت آوردهاند كه شبى عسسى به جايى بگذشت آوازى شنيد ، همانا كار افتادهاى بود با مقصود خود راز مىگفت 8 ، آن كار افتاده رنج و محنت خود شرح مىداد و آن مقصود دم در كشيده ، آنگه از يكديگر جدا شدند ، عسس بدان مرد فراز شد و گفت : آن چه حال بود كه تو چندان زارى مىكردى و او خاموش ؟ گفت : آرى ما را بلايى پيش آمده است و او را نيامده است . گفت : باش تا فردا او را بلايى پديد آيد ، بفرماييم تا تازيانهاى چندش بزنند تا چنان كه امشب تو مىنالى او فردا بنالد . اى بنده باش تا فردا ترا حاضر كنيم آنگه معاتبها مىرود ، ما مىگوييم : آن چندان جفاهاى تو ، و تو مىگويى : آن چندان بلاهاى تو ؛ هزار جان فداى خلوت دوستان باد . يحياى معاذ گفت : ادعوك فى الملأ كما يدعى الارباب و ادعوك فى الخلأ كما يدعى الاحباب . به آشكارا با تو / a 211 / سخن چنان گويم كه بنده با خداوند گويد ، باز به سرّ با تو سخن چنان گويم كه دوست با دوست گويد . ذو النّون مصرى گفت : وقتى باران نمىآمد مردم 9 به استسقا مىرفتند ، من نيز به موافقت بيرون شدم ، سعدون مجنون را ديدم ، گفتم : خلقى گرد آمدهاند چه باشد اگر اشارتى كنى ؟ گفت : او روى به آسمان كرد و گفت : بحقّ ما جرى البارحة . به حقّ شب دوشين . همى حالى باران در ايستاد ، اشارت دوست بر دوست عزيز بود . بو عثمان حيرى - قدّس اللّه روحه - وقتى در محبّت سخن مىراند ، جوانى برخاست و گفت : كيف السّبيل الى محبّته ؟ فقال ابو عثمان به ترك مخالفته . گفت : چه كنم تا به دوستى او رسم ؟ گفت : به ترك مخالفت او بگوى . جوان گفت : فكيف ادّعى محبّته و لم اترك مخالفته ؟ از من كى دعوى دوستى او درست آيد و هرگز قدمى از مخالفت او باز ناكشيده ؛ آنگه برخاست و نعره مىزد و مىگريست . بو عثمان گفت : صادق فى حبّه مقصّر فى حقّه . به ظاهر از جمله مقصّران است 10 اما به باطن از جمله دوستان 11 . اى جوامرد اگر چنان است كه در جهد تقصير دارى در آن كوش تا درد تقصير نباشد . صادق فى حبّه مقصّر فى حقّه . حدثنا الامام تاج الاسلام ، امام الحرمين - قدّس اللّه روحه - اخبرنا ابو جعفر محمّد بن نعمان بن موسى ، اخبرنا الحسين بن احمد اخبرنا ابو الحسين اخبرنا عبد الكريم بن ابى خاتم اخبرنا ابو حاتم اخبرنا سعيد بن سليمان اخبرنا قرعة بن سويد عن كثير بن المطلب عن ابى