شهاب الدين احمد سمعانى

620

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

هزار جان فداى آن باد كه رمز عشق بداند / a 210 / حق - جلّ جلاله - كسانى را كه طوق محبّت بر گردن دارند در حجر فضل و حجرهء لطف و مهد عهد و قبّهء قرابت تربيت مىدهد ، گاه يكاشفهم بذاته ، گاه يخاطبهم بصفاته . عرش در صفت رفعت است او را رفعت بس ، كرسى در صفت وسعت است او را وسعت بس ، نفس در پنداشت انائيت است 2 . او را آن دعوى بس ؛ امّا دلى كه رفعت عرش ندارد و عظمت كرسى ندارد و بسطت زمين ندارد و دعوى هستى ندارد انكسار و شكستگى دارد او را ما بسنده‌ايم . قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا ، فضل الله القرآن و رحمته الايمان 3 . قرآن بدادم و ايمان بدادم ، قرآن نامهء من و ايمان صفت من . المؤمن المهيمن . در قرآن نام من ، در ايمان نشان از من ، تو موقوف نام و نشان من . سطر اوّل از قرآن نام من ، نقطهء اوّل در لوح معرفت و توحيد نشان من . تو مىرو در ميدان من ، يك سر ميدان نام من ، ديگر سر ميدان نشان من . تو جولان مىكن گاه از نام من به نشان من ، و گاه از نشان من به نام من ، و شاد مىباش به نام و نشان من . بشارتى است كه هزار جان شيرين ارزد ، ملك‌الموت چون بيايد از تو جان خواهد ايمان نخواهد ، جان وديعت ، ايمان عطا ؛ وديعت روا باشد كه مودع باز استاند امّا كريم عطا باز نستاند . چه كردتى اگر به بدل آنكه گفتند : جان بده ، گفتندى : ايمان بده ؛ ليكن گويد : جان مرا و ايمان ترا . جان شده و مرد به ايمان زنده بمانده ، و عالم در تعجب كه اين مرد را جان رفت و او هنوز زنده . آرى جان صورت به قوت دنيا بر جاى ماند ، باز ايمان به قوت نظر ربّانى بر جاى بماند . يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا . دولت 4 اين مشت خاك را نهايت نيست اگر اين كار به تو باز گذاريم تا تو به سر برى ، نتوانى . « معشوقه تو باش ، عاشقى كار تو نيست » . هر چه در عالم وجود موجود است از كتم عدم به فضاى وجود آورديم و با كس حديث دوستى نكرديم 5 ، چون ترا بيافريديم اقداح شراب محبّت در مجلس قربت پياپى كرديم . مصراع بر فتح دَمادَم رود اين رطل دَمادَم يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ . إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً . ما مى سلطانى در وجود خواهيم آورد ، شما كه چاكران‌ايد چه گوييد ؟ گفتند : ما را با فساد ايشان طاقت نباشد . آرى اگر به درگاه شما شان فرستيم ردّ