شهاب الدين احمد سمعانى

605

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

يستقرضه . عجب از آنكه او در كيسهء خود حبّه‌اى بگذاشت و ربّ العزّة از او اوام خواست . اينت عجب كارى ، صفت ما دهندگى است نه خواهندگى ، ليكن آن گداى بينوا را نزد ما چندان قدر است كه چون حديث او رفت ، كرم ما تقاضا كرد كه به خودى خود از آن بخيل چيزى بخواه و اضعافا مضاعفه وعده كن تا درويش كه بستاند از ما ستاند نخوت و بارنامهء توانگر نكشد ، و توانگر كه دهد به ما دهد منّت بر درويش ننهد و قال - عليه السّلام : الصّدقة تقع اوّلا فى يد الرّحمن ثمّ يد الفقير 7 . جنيد - قدّس اللّه روحه - روزى نشسته بود با جمعى از عزيزان راه ، دنيادارى درآمد درويشى را آواز داد و با خود ببرد ، ساعتى برآمد درويش مىآمد و زنبيلى بر سر نهاده و در وى انواع طعام ، و آن خواجه در پى ، چون چشم جنيد بر درويش افتاد ، گفت : اخى آن زنبيل هم بدان خواجه بازده ، كه حمّالش درويش مىبايد ، آنگه گفت : اگر اين گدايان را نعمت نيست همّت هست . شعر اللّه يعلم و الايّام تعرفنا * انّا كرام و لكنّا مفاليس قلّت دراهمنا اما مكارمنا * لا يستقل بها البزل القناعيس مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ ، * الآية . قرض در اصل غرم است و قطع است و مقراض را بدين معنى مقراض گويند كه آلت بريدن است به اين قرض بريدن دل مىخواهد ، كيست كه دل ببرّد از آنچه دارد . دل تو با دنيا پيوسته است و دنيا با دل تو دست در هم زده است 8 ، مقراضى مىبايد از غيرت محبّت كه دل از دنيا بدان جدا كنى . و نيكو بريدن آن بود كه چنان ببرّى به چربدستى و سبك‌دستى ، كه از دل چيزى در دنيا نياويزد و از دنيا چيزى در دل نياويزد . كى باشد كه هر چه در عالم چيزى است همه در خاك كنى و دل از زهومت محدثات پاك كنى ، مفرد و مجرّد روى به حضرت آرى ؟ آن مردى درزى كه آن جامه ببرّد براى چه مىبرّد ؟ تا باز بپيوندد ، اگر براى آن ببرّد كه باز نپيوندد تباه‌كننده باشد . هر كجا قطعى بود از پى آن و صلى بود . آن درخت كه برزيگر ببرّد و از جايى ديگر شاخى بيارد و وصل كند ، گويند : اين قطع چرا بود ؟ گويد : براى وصل را ، آنگه كه وصل ببود ميوه زيبا پديد آيد . مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً . * يكى را چشم بينى در اضعاف مضاعفه نهد ، و ضعيف همّتى باشد كه به اضعاف مضاعفه از آن درگاه باز گردد .