شهاب الدين احمد سمعانى
595
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
رسيدم او را ديدم پيش از من رسيده ، گفتم : چگونه رسيدى پيش از من ؟ گفت : تو ندانستهاى كه تو آمده بودى به تكلّف كسى ، و من آمده بودم به جذبات غيبى ، كسبى به غيبى كى دررسد . من گفتم : يحبّهم به خودى خود ، و ترا ياراى آن نبودى كه اين خطاب كردى ، خود گفتم : و يحبّونه ، چنان كه محبّت خود را بر شما جلوه كردم ، محبّت شما را بر جلال خود جلوه كردم . اى ابراهيم ! وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا ، اى امّتان محمّد يحبّهم و يحبّونه هرگز نبود كه من خداى نبودم و تا من در خدايى خداى بودم دوست تو بودم . خرقانى گفتى : او در تو آويخته است نه تو در وى آويختهاى . شعر خليلىّ هل ابصرتما و سمعتما * باكرم من مولى يمشىّ الى عبد اتى زائرا من غير وعد و قال لى * اصونك من تعليق قلبك بالوعد فما زال نجم الكأس بينى و بينه * يدور بافلاك السّعادة و السّعد فطورا على تقبيل ناظر نرجس * و دورا على 3 تعضيض تفاحة الخدّ آوردهاند كه كافرى مسلمان شد ، كودكى داشت خرد ، و حكم پدر حكم پسر بود 4 چون پدر مسلمان شد و كودك خرد بود مادر نمىگذاشت كه كودك را پدر ببردى كه مادر كافره بود . پدر به قاضى رفت و شكايت كرد ، قاضى كسان فرستاد تا كودك را بيارند ، مادر كودك را پنهان كرد ، كسان قاضى همه جاى طلبيدند ، آخر بيافتند ، خواستند كه ببرند ، كودك بانگ برآورد و فرياد در گرفت كه من مسلمانى نمىخواهم ، اى مردمان 5 فرياد رسيد . آنگه اين كودك بزرگ گشت حق - جلّ جلاله - در وى سرّى رانده بود از ابدال و اوتاد گشت و عالمى به وى آراسته شد . حقّا و حقّا كه اگر اين حديث با دلها مناسبت نبودى دل خود دل نبودى ، و اگر خرشيد اين حديث از مطلع جانها سر بر نزدى اين آدمى خود چون / b 201 / موجودات ديگر بودندى 6 . اوّل اين حديث است و ميانه اين حديث است و آخر اين حديث است ، امروز اين حديث است و در گور اين حديث است و فردا اين حديث است ، اين چيست ؟ 7 رازى در رمزى ، و رمزى در رازى ؛ لطفى در قهرى ، كشفى در حجابى ، نورى در دلى ، نظرى به دلى . خود از اين دل چه آمد كه سزاى اين نظر گشت ، توانگران به درويشان ، سلطانان به گدايان نظر كنند ، پيرايهء خوبان بر زشتان بندند 8 . دنيا بيافريد تا دانند ، و آخرت بيافريد تا بينند . امروز آن را كه