شهاب الدين احمد سمعانى
572
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
شماتت نكند . زليخا چون به دام عشق مبتلا گشت و عالم بر وى عين بلا گشت و ملك مصر خبر يافت زليخا در دهان وى نهاد كه يوسف را حبس بايد كرد . ملك گفت : نيك آيد ، يوسف را به زندان فرستاد حلّه در بر ، تاج بر سر ، خادمان در قفا ؛ چون زندانبان وى را بديد پيشباز دويد ، گفت : هرگز چشم من چنين زندانى نديده است ، صفت زندانيان ديگر است ، اين ملكى كريم است يا ملكى عظيم است ، مرا خدمت او بايد كرد ، اگر روزى عتاب پادشاه به سر آيد او در كار من نظرى كند . مؤمن به دوزخ درآيد ، آرى آن بيچاره را مددى مىبايد تا به قوّت آن مدد كافران را تا ابد در عقوبت خود مىسوزد . زبانيه آن موحّدان را بينند كه مىآيند غرّ محجّلون 14 ، بر دست و روى آثار وضو ، بر پيشانى آثار سجود ، بر دل انوار وجود . اى مالك اينان در عتبهء عتاباند نه در عقبهء عقاب . بسطامى گفت - رحمة اللّه عليه : اگر فردا مرا به دوزخ فرستى ، گويم : سزاى من اين است ، هر كه چون من ناسزا دعوى دوستى تو كند سزاى او اين بود . زندانيان چون يوسف را بديدند به خدمت پيش او باز آمدند ، يوسف گفت : من به زندان بدان آمدم تا خادمى 15 شما كنم ، زندان به دست خود برفتى و آن جماعت را خدمت كردى . زندانبان روزى در وى نگرست ، گفت : اى جوانمرد تو بدين مصريان نمانى ، مگر غريبى ؟ گفت : آرى غريبم و در دل دردى دارم و بىطبيبم . گفت : بدين زندان چون افتادى ؟ گفت : به تهمتى ، كه غريب زود به تهمت گرفتار گردد . ايشان در اين بودند كه فرمان زليخا / b 193 / در رسيد كه زخمى بىمحابا فروگذار ، بوكه به محبّت اجابت كند و بايد كه چنان زنى كه آه به گوش ما رسد . زندانبان در ماند نه دل مىداد كه زند ، كه جمال يوسفى دست به سينهء وى مىنهاد ، و نه مىتوانست كه نزند كه سلطنت والى متوالى مىگشت ؛ بيچاره متحيّر در ميان ، نه عشق فتوى مىداد كه دست به او برد ، و نه قهر امر مسلّم مىداشت كه پاى بر امر والى نهد ؛ درماند پيش يوسف آمد ، يا يوسف فرمان چنين رسيده است تدبير چيست ؟ اى يوسف دانم كه بسى نفسهاى سرد از سر درد در باطن مىدارى ، كه غريب بىنفس سرد ، و دمى پردرد نبود ، هيچ روى آن دارد كه نفس باطن را ظاهر كنى تا من معذور آيم و ترا نيز رنجى نرسد . گفت : صواب است . چون اوّل بار آه به گوش زليخا رسيد مقنعه بدريد ، ديگر آه بشنيد پيرهن چاك كرد ، سديگر آه بشنيد بىهوش گشت ، فرياد برآورد كه اى سبحان مزن كه مراد من نه عقوبت بود ليكن مراد آن بود تا آواز او به گوش ما آيد تا مدد روزگار هجر بود .