شهاب الدين احمد سمعانى

564

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

خداوندى رانيد ، اين سخن در مكيال عقول ابناء عصر نگنجد . اين سخن كيميايى است در جزيرهء لطف غيب برآمده ، پس به هديه به سينهء ما فرستاده . يك ذرّه از اين كيميا بر هزار هزار مس بدعت افكنى همه زر سرخ سنّت شود . شرف آدمى نه از روى رفت قدم آمد از روى لطف قدم آمد . او خداوندى است كه هزار سال را يك نفس كند و نيم‌نفس را هزار سال . به علم ازلى خود دانست كه اگر اين جلوه نكند از مشرق تا مغرب كس را ياراى آن نبود كه حديث او كند . به فضل و كرم خود بىتقاضاى كس همى حديث خود به دلّالى صد و بيست و اند هزار نقطهء نبوّت بر من يزيد و لدينا مزيد نهاد كه حديث ما كه خرد . طفيليى در دعوتى شد ، گفت : ترا كه خوانده است ؟ گفت : تو نخوانى و من نيايم ، در ميانه وحشتى پديد آيد . با بيگانگان به صريح گويد و با دوستان به اشارت ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها . آدم دست نياز پيش كرد ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا . مردان او در ذمّ خود مدح او شنوند ، مرد هجاى خود روا دارد در جنب مدح محبوب . آنكه او را گفت ظلوم و جهول ، تعبيهء اين بود كه من عالم و عادلم . ذمّ ما مدح اوست . اگر به تقدير او - جلّ جلاله - اين شربت زهرآميغ در به دو كار به آدم ندادى آدميان در خود به غلط افتادندى ؛ او دانست كه قاعده چگونه بايد نهاد . چنين گويند كه در هندوستان كسانى باشند كه قدح زهر بكشند و باك ندارند . آن چگونه بود ؟ در كودكى ايشان را زهر با شير بياميزند و در گلوى طبع ريزند . سجود ملك شير و شكر بود و قدح ظلومى زهر بود ، بهم برآميختند تا هم بارگاه لطف آيد و هم بارگاه قهر . موسى را سياست لَنْ تَرانِي در مقابلهء خلعت و كلّمه ربّه بود و با اين همه رياضتيش بدادند ، چون از طور بازآمد ، گفتند : من اعلم اهل الارض ؟ قال : انا . جبرئيل آمد كه اكنون كه اين دعوى ببود به مجمع البحرين رو به طالب علمى . حقّا و حقّا كه موسى از مجمع البحرين باز آمد ، تمام‌تر از آن بود كه از طور باز آمد ، زيرا كه به‌طور همه سخن وى شنيد و اين سماع همه نصيب وى بود ، آنجاش شربت لطف دادند و اينجا شربت قهر . كالبد را به طعام برورند امّا دل را به قهر پرورند . اى درويش لطف و قهر او را با مشتى خاك بىباك نهايت نيست ، باللّه العظيم كه هفت آسمان و هفت زمين را از اين حديث رنگى نيست ، اگر جاى تهمتى هست يا بويى ، اين مشت