شهاب الدين احمد سمعانى
550
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
شما بود كه هيچ حركت و سكون شما مهمل نگذاشت ، بر هر يكى رقمى از ردّ و قبول و ثواب و عقاب و رضا و سخط بركشيد و الّا ماه و آفتاب در فلك خود متحرّكى است و هيچكس حديث ايشان نمىگويد . اى جوانمرد ! كسى كه كسى 14 را دوست دارد هر چه در حقّ او كند در حقّ خود كرده باشد . اگر من عطا دهم به فضل خود ، آن درخت دوستى را آب مىدهم . اگر به آسمان نگرى ولايت تو ، و اگر به زمين نگرى مملكت تو ، و اگر به عرش نگرى نام تو . اين چيست ؟ من در ازل در حقّ تو سخنى گفتم آن را تمام مىكنم . از تو گمانى و از ما جهانى ، از تو قدمى و از ما عالمى 15 . اگر قدرت ندارى انا عند ظنّ عبدى بى ، و اگر قوّت ندارى كه بيايى وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ . روى به عالم آر و تيغ مىگذار ، من خود پشت تو نگاه مىدارم . از كى در گيرم ؟ از ابليس درگير كه من او را زنده براى آن داشتم تا بر دست تو كشته شود . دشمنان را به دست تو هلاك كنم تا من مانم و تو ، آنگه من ترا بكشم تا من مانم . و تو شهيد شاهد خود گردى ؛ هزار هزار جان فداى كسى باد كه نخست بتان بشكند پس بميرد ، با بت به گردن فروآويخته به گور فرو شدن خوش نبود . ابراهيم بتان مىشكست و آزر بتان مىتراشيد ، اين به راه خويش مىرفت و آن به راه خويش . پدر ابراهيم نقّاشى بوده است و ابراهيم نيز بر آسمان نگرست نقشى ديد فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ ، ليكن در نقش نقّاش را فراموش نكرد ، هذا رَبِّي * اشارت به جمعيّت سينه بود در راه مقصود . به خداى كه اگر پاك نباختى بماندى ؛ سنگ محكّ حكمت بود ليكن دست با آفت به سنگ رسيد سنگ تهمت زده گشت . آزر سنگى را بتراشيد عالميان را گفتند : پشت به او آريد ، و ابراهيم سنگى نهاد عالميان 16 را گفتند : روى به او آريد . وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى . تا بدانى كه اعتبار به اختيار ماست نه به كلوخى و سنگى . خليل با نمرود مناظره كرد ، خليل گفت : رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ . نمرود لعين گفت : انا أحيي و اميت . نيم بشّه را بر وى گماشتند ، اى ملعون دعوى مىكنى كه مرده زنده كنم ؟ اين نيمپشّه كه مرده است زنده كن تا بپرّد كه قوّت آن ندارد كه از دماغت بيرون پرّد ؛ و اگر زنده نمىكنى بارى آن نيمه را كه زنده است بميران تا از دست او باز رهى ، و اگر عاجز آمدهاى اين دعوى أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ كجا شد ؟ عجب كارى است خليل با همه رتبت و منقبت و درجت و رفعت و خلعت مىگويد :