شهاب الدين احمد سمعانى

541

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

دهى تا آنگاه كه سرمايه به دست آرد ، و ما سرمايه جز بدان جهان به دست نخواهيم آورد كه گنج فضل او بر سر ما نثار كنند . ما به هستى خويش توانگر نيستيم به صفت وى توانگريم ، در اين عالم نعت محبّت داريم مهتر عالم‌ايم ، و در آن عالم صفت محبّت داريم سلطان آن عالم‌ايم . چتر عزّ بر بالاى سر ما مىبرند و ما دست غارت بر گشاده و سرمايهء عالميان به غارت برمىدهيم . نه جبرئيل از دست ما جهد ، نه ميكائيل نه حملة العرش . او را خزانه به كار نيست و به هيچ‌چيز حاجت نيست ، هر چه دارد براى ما دارد ، فردا خزانهء فضل به عاصيان دهند و خزانهء رحمت به گناهكاران دهند ، و خزانهء مغفرت به درماندگان دهند تا هم از خزانهء وى حقّ وى بگزاريم ؛ زيرا كه ما از آن خود حقّ وى نتوانيم گزارد . سلطان كه دختر به گدايى دهد گدا را كاوين سزاى دختر سلطان نبود ، هم از خزانهء خود كاوين به گدا فرستد تا كاوين كريمهء وى از خزانهء وى بدهد . اى جوانمرد كافور از طبل عروسان طلب ، يا از دكّان عطّاران ، نه از جسم مردگان . از جسم مردگان چيزى به حاصل نيايد و نام نبّاشى بر تو نشيند . و هم از احسان ما بود به شما كه چون محمد را به شما فرستاديم ، كه صد و بيست و اند هزار نقطهء نبوّت در قرطهء فتوّت مطرقان بودند در پيش براق بريق اشتياق او . هر رسالتى كه انبياى گذشته را بود در معرض رسالت او نسخ و نقض بود ، هر كرا منشورى نبشتند عزلى در قفا مىآمد 12 ، و هر كرا پيغامى دادند نسخ در برابر مىآمد ، رسول ما را بود كه منشورى نبشتند 13 و پيغامى دادند نه بدان منشور عزل راه يافت و نه بدان پيغام نسخ را چشم در ديد . رسول آخرين بود و پيغامبر باز پسين بود ، جمال لطف و كمال قهر را تعبيهء راه او كردند . عادت سلطانان آن است كه چون رسولان فرستند به خصمان ، و عهدها مىكنند و ضمانها و وعد و وعيد و تهديد مىكنند ، چون هيچ مقصود حاصل نشود رسول باز پسين بفرستند ، گويند : يا صلح يا شمشير ، يا حرب را بسازيد يا به آشتى در آييد 14 . اى درويش او - جلّ جلاله - عالم را بيافريد و كرد خويش را در مقابلهء كرد هيچ‌كس ننهاد . از فريشتگان عزيزتر نيافريد با اين همه در مقابلهء كرد ايشان كرد خود ياد نكرد ؛ زيرا كه كس را / b 182 / منزلت و رتبت آن نبود كه كرد او در مقابلهء كرد وى افتد ؛ چون آدمى را بيافريد ايشان را گفت : شما كنيد تا من كنم . اين حشمت كه ايشان را نهاد كس را ننهاد 15 . مقصود آن حرف اوّل است كه او - جلّ جلاله - صد هزار و بيست و اند هزار جواهر بحر