شهاب الدين احمد سمعانى
535
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
تو حكم نيستى . زندگيى طلب كه آن زندگى آلوده واسطهء جان نبود . عبارت از آن حيات اين بود كه المعرفة حياة القلب مع اللّه . مرد بايد كه طهارت يافته باشد از صفات خويش تا به بساط انس راه يابد . اين طهارت كجا بايد ساخت ، به سر قلزم سبّوحى بايد شد و در قعر درياى سبحانيّت سباحت بكرد . سباحة الاسرار فى بحار الانوار فيظفر بجواهر التّوحيد و ينظم فى عقود الايمان و يرصّع فى اطواق 17 الوصلة . از مرد جنب و زن حايض هيچچيز نيايد . به سر آن حرف بازآى كه يحبّهم را با يحبونه در ازل كارى بود بىتو . آن كدام روز بود كه هنوز لباس وجود نبود ، هنوز اين خاك و گل نبود ، هنوز نه عالم بود و نه آدم ، خطاب از تفضّل تو بود و جواب از تلطّف تو بود ؟ اى درويش عشقى كه به كودكى افتد تا پيرى برنخيزد ، موى سياه را با رويى چون ماه كارى است ، اين پارهء نيلگون 18 و كبود در ميان چه مىكند ؟ عادت باشد كسانى را كه تيراندازند ، ميدانى نهند و از اين سر هدفى و از آن سر هدفى ، هدف دو و اندازنده يكى . از اين كلمه كه ترا گفتم نشان كجا داد ؟ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ ؛ و از اين صريحتر مصطفى را چه گفت ؟ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى . اى جوامرد ! چون ترازوى 19 جلال وحدانيّت و كمال الهيّت پيش آرى خلقيّت نه ذرّهاى سنجد و نه نيمذرّهاى . به حقيقت دان كه الحقّ لا يحمله الّا الحقّ . از تو آن خواستند كه نظّاره باشى همچنانكه به لطف و فضل كعبه و مسجدها بنا كردند ، به قهر و سياست كليسياها و بتكدهها برآوردند . توفيق را بفرستاد / b 180 / تا طليعهء لشكر لطف بود ، و خذلان را برانگيخت تا طليعهء مقدمهء عدل شد ، و آدمى بيچاره را گذر بر لشكر فضل و عدل آمد . ما كه ايمان طلب كرديم از فضل خود طلب كرديم ، ليكن فضل را گفتيم چون علم خود به صحرا آرى بنگر تا نيازمندى كجاست . اينكه گويند ايمان كسبى است يا عطايى ، آن كسب نياز تست و آن عطا كرم اوست . نياز تو بايد كه با راز او دست در كمر عهد آرد تا اين سرّ آشكارا شود كه نُورٌ عَلى نُورٍ ، نور الفضل و نور الفعل 20 نور الاحسان لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ ، و نور الحسنى إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى . و توفيق علم فعل دارد 21 و ايمان علم فضل ، و فضل صفت وى است . سلطان فضل علمدار توفيق را بفرستاد تا علم ايمان در دست گيرد و گفت : بنگر تا كجا نيازمندى است