شهاب الدين احمد سمعانى

534

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

آخر كارها چنين نماند 12 ، بدين ديده چيزها خواهى ديدن ، بدين قدم به جايها خواهى رسيد ، ترا براى آن آفريدند كه روزى خواهد آمد كه ترا درربايند و به مقعد صدق رسانند . هرگز ديده‌اى كه بازى يا چرغى چيزى در ربايد . روزى درآيد كه آن لطيفه صنع درآيد و ترا در ربايد . فردا آن عزيزان چون در بهشت شوند گويند : آن چندان تهديد و وعيد صراط و دوزخ ، ما بارى هيچ‌چيز نديديم ؛ ندا آيد كه مررتم عليها و هى خامدة . ما آن آتش را چون شما آنجا رسيديد ، سرد گردانيديم . كى بود كه درخت اميد به برآيد و اين انتظار به سرآيد . طفيلى را گفتند : شادى چيست ؟ گفت : نان و خوان / a 180 / آراسته ، و دربان خفته . عيّارى را گفتند : شادى چيست ؟ گفت : به خانه رسيده و از تكاپوى برآسوده . عاشقى را گفتند : شادى چيست ؟ گفت : لقاء الحبيب و غفلة الرّقيب . دشمنان امروز كالانعام ، و فردا كتراب الاقدام . دوستان را امروز جنان معجّله سرّا بسرّ ، و فردا جنان مؤجّله جهرا بجهر ، امروز چنين ، فردا چنان . رضوان يحبّهم را در ازل با يحبّونه كارى بود بىتصرّف تو 13 ، امروز تو هستى و از ميانه دورى ؛ به حقّ حق كه قوت دلها و قوت جانها هستى اوست و الّا بقا نيابندى 14 . فردا كه همه در آن سراى بقا يابند نه به هستى خود يابند 15 ، به قوّت هستى او يابند ، و اگر كسى در اين سراى بدان درجه رسد كه مشاهدهء مستى او قوت او گردد مرگ بر وى حرام شود . شعر اذا كنت قوت النّفس ثمّ هجرتها * فلم يلبث النّفس التى انت قوتها بيت جان و جهانم تويى گرت بنبينم 16 * يكسره بدرود باد جان و جهانم اى درويش در اين راه حيات بند است و جان خطرگاه است و زندگانى حجاب است ، تا از جان خويش در اين راه به فرياد نيامدى از تو هيچ‌چيز نيايد . شعر الا موت يباع فاشتريه * فهذا العيش ما لا خير فيه الا رحم المهيمن روح عبد * تصدق بالوفاة على اخيه اذا ابصرت قبرا من بعيد * وددت لو انّنى فيما يليه آن جان كه تو دارى سبب فناى تو است ، اگر به تقدير اين جان ندارى ، ملك‌الموت را بر