شهاب الدين احمد سمعانى
532
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
قطعه نتوانم به تو اندر نگريد * نتوانم دگرى بر تو گزيد نه همى با تو بيارامد دل * نتوانم ز تو يكباره بريد خوابم 4 از ديده ، و آرام ز دل * تا ترا ديدم ، هر دو برميد آنچه ديدم ز تو بازى شمرم * اندر آنچ از تو همىخواهم ديد 5 سال و مه سيرم ، ناخورده طعام * روز و شب مستم ، ناخورده نبيد من نهادم دل تيمارِ ترا * كه مرا راهِ رهايى نه پديد 6 رهايى پديد نيست و پايان ظاهر نيست و جز جان دادن روى نيست ، و اگر جان بدهى گويند : ما را به جان تو حاجت نيست . شعر يا ايّها السيّد الكريم * حبّك بين الحشا مقيم يا رافع النّوم من جفونى * انت بما مرّ بى عليم بيت داغى نهادهاى به دلم ، بر روا بوَد * مولاى آن دلم كه بر آن دل نشان تُست او قادر است به حقيقت ، و تو اسيرى به حقيقت . حسين منصور گفت : الرّبوبيّة نفاذ القدرة ، و العبوديّة الانقياد لنفاذ القدرة . آه كه همه اسير حكم توايم ، تدبير چيست ؟ 7 خنك كسى كه قصد غرب كند ، و خنك كسى كه قصد شرق كند 8 آخر برسد . كجاست اين حديث كه بحر بلا شطّ و ليل بلا صبح و داء بلا علاج ، و صرف بلا مزاج . كجاست آن برجى كه اين جمال از آن مطلع برآيد ؟ كجاست آن درجى كه اين درّ در آنجا بيابند . هزار هزار به طلب اين برج و درج رفتند و جان در كار كردند و نيافتند . بيت ماها به كدام آسمانت جويم * سروا به كدام بوستانت جويم شاها به كدام خان و مانت جويم 9 ؟ * ديوانه منم كه بىنشانت جويم در باديهء حسرت مىپويند ، و در درياى حيرت غوّاصى مىكنند ، و در مهامهء اشكال پيكى مىكنند ، هيچ ذرّه نماند كه از وى نشان نجستند ، هيچ كارون نماند كه از وى خبر باز نپرسيدند ، هيچ صومعه نماند كه در وى نشدند ، هيچ كليسيا نماند كه در وى قدم ننهادند . در