شهاب الدين احمد سمعانى

513

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر نحن قوم تذيبنا الحدق * النّجل على انّنا نذيب الحديدا و ترانا لدى الكريهة احرارا * و فى السّلم للموالى عبيدا آنكه گفت : أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ آن وقت سلطانى راندن بود ، و اما آنكه گفت : يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ ، آن وقت نواختن بود . در مذهب محبّت هم لطف ببايد هم قهر ، هم نواخت و هم گداخت ، هم كشش و هم كشش ، هم ساختن و هم سوختن . نواخت ببايد تا مرد سختى گوشمال بداند و گوشمال ببايد تا قدر نواخت بداند . مردان او بار نواخت كه كشند در مشاهدهء قهر كشند ، و بار قهر كه كشند در ديدار لطف كشند ، و هر كرا به يك چيز پرورند او را طاقت كشش ديگر چيز نبود . جعلى كه روزگار در نتن گذاشته باشد چون در ميان گل نهى ، بيم هلاك بود كه او روزگار در نتن گذاشته است . سرمايهء كشش بار طيب ندارد . فريشتگان پروردهء لطف بودند بارگاه كشش قهر نداشتند ، اما آدميان كه بارگاه كشش لطف و قهر دارند ، ان تعذّبنى فانا لك محبّ و ان ترحمنى فانا لك محبّ . آن عزيزى مىگويد : اگر رحمت كنى محبّم ، و اگر صد هزار تير دل‌دوز و آتش جگر سوز بر من گمارى ، هم محبّم . محمود در شكارگاه بود گدايى درجست و عنان مركب سلطان بگرفت ، محمود تازيانه‌اى گرم بزد ، گدا سر برآورد ، گفت : سخت زدى اما خوش زدى / b 172 / دير بود تا در آرزوى آن بوديم كه پادشاهى ما را بزند ، البلاء للولاء كاللهب للذّهب . ابراهيم ادهم به مكه مىرفت ، پيران مكه خبر يافتند به استقبال او بيرون آمدند و او در پيش كاروان مىشد تا كس او را نشناسد ، خادمان از پيش برفتند او را ديدند ، گفتند : ابراهيم نزديك رسيده است كه مشايخ حرم به استقبال او آمده‌اند ، گفت : چه مىخواهيد از آن زنديق ؟ او را نشناختند سيلى فراز نهادند 14 ، گفتند : مشايخ مكه به استقبال او بيرون مىشوند و تو او را زنديق مىخوانى 15 ؟ از او درگذشتند ، ابراهيم گفت : هان اى نفس مىخواستى كه خلق به استقبال تو آيند ، بارى به نقد سيلى بخوردى ، الحمد للّه كه به كام خودت بديدم . هم از ابراهيم ادهم آورده‌اند كه گفت : وقتى به شام بودم در شهر مىشدم هيچ‌كس مرا در مسجد نگذاشت ، روشناييى ديدم ، برفتم گلخنتابى ديدم كه گلخن مىتافت در شدم و گفتم : سلام عليك . به من باز نگريست و جواب سلام من باز نداد . گفتم : الحمد للّه كه از پادشاهى و