شهاب الدين احمد سمعانى
491
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
به سر . اگر گويند : اين چه حالت است ؟ گوييم : آرى اگر به مراد ما نيست بارى از مراد دوست خالى نيست . بندار بن الحسين به ارادت شبلى بگفت 6 ، هر چه داشت از مال دنيا بداد ، آنگه با شبلى گفت : اكنون چه بايد كرد ؟ گفت : در بازار مىبايد گشت ، نان مىبايد خواست تا چنان شود كه كس به وى چيزى ندهد ، برفت و بكرد تا چنان گشت 7 كه كسى به وى چيزى نداد . گفت : اكنون چه بايد كرد ؟ گفت : دريوزه بايد كردن . در بدر مىگشت و نان مىخواست ، مردمان به حكم ترحم نانى 8 به وى مىدادند تا آنكه چنان شد كه به هر در كه فراشدى و بدانستندى كه بندار است ، كس به وى چيزى ندادى . گفت : اكنون چه بايد كرد ؟ گفت : در خانه بنشين و چنان بايد كه هفته هفته بگذرد كه جز حديث حق بر دلت نگذرد . پندارى كه اين حديث بدين گزافى 9 ببايد ، گولخنتابى برخيزد گويد : مرا اميرى خراسان مىبايد ، نى تماشا دارد ترا كه اگر چنين سرخ روى بماند لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ ، الآية . حق - سبحانه و تعالى - بار روش بر اين نهاد : إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ ، و چون امانتدارنده امين نبود 10 و گريزنده و بىباك بود ، چون تو او را به چنگ آوردى بىپذيرفتارى چنگ از وى بندارى . چون نفس برخاست كه من اين حقّها بگزارم ، حق تعالى پذيرفتارى خواست ، دل انباز نفس است و عادت بود كه انباز انباز را پذيرفتگارى كند 11 . دل پذيرفتگارى كرد ، آنگه حق - جلّ جلاله - عقل را تقاضاگر كرد تا پيوسته حلقهء در تقاضا مىزند ، اين نفس ايستاده است كه من اين حق بگزارم و دل را به شهوت خود اسير كرده و تقاضاگر را عصابهء هوا بر چشم بسته و به رشوت مىفريبد ، جهد آن كن تا يك گوشهء دل از زحمت خالى شود ، پس سبك او را اندر خانه فرست قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ ، و يك پيادهء عدوى هر كدام درستتر و قوىتر از پيادهء حاكم ، سوى نفس فرست ، تا رسن بر گردنش نهد و كشان به درگاه حاكم آرد ، اگر حق گزارد و اگر نه ، به حبس گرسنگى و برهنگى فروكن كه اين نفس دشمنى است كه اگر همه عزيزان درگاه به شفاعت به وى آيند سر در نياورد ، و چون به اين حبس درماند همه انصافها از وى بتوان يافت . اگر چنين معاملتها با اوامدار بكنى نيكو ، و اگر نه ، پذيرفتگار را بگيرند و به عقابين بلا بركشند و اسواط قهر فروگذارند . كمينه معاملت 12 آن بود كه رويش سياه كنند و گرد