شهاب الدين احمد سمعانى
474
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
خود ، در ستر سكينهء دل خود ، با شاهد سرّ خود به خلوت نشسته ، جبرئيل در تك و پوى سرگردان شده كه هل لك من حاجة ؟ و آسمان و زمين نظاره آن حال شده 11 ، و فلك در تحيّر فروايستاده چه بوده است ؟ امروز نواختى از كان لطف رفته است كه آتش نمرودى رنگ خود گردانيده است . آرى عجب مداريد اگر رنگ بگردانيده است كه صيد او خليل است و دامدار چون جبرئيل است . عالم به غربال زدند و زحمت ثقلين از ميان بينداختند تا خليل را به آتش نمرود ديدار دادند ، آن آتش در آتشى خود مىگفت : اى نمرود نيكو كردى سالها بود تا ما مىخواستيم كه يك سخن بىزحمت با خليل بگوييم ، ترا فراز كردند تا حجابى كه طراز منع داشت از ميان برگرفتى و ما را به مقصود رسانيدى . چون سپاهسالار عالم در ميان آتش آمد ، گفت : چه مىسازى ؟ گفت : يا خليل چه جاى اين است كه تا كلاه گوشهء خلّت پديد آمده است من دل از آتش خود برگرفتهام . جبرئيل مىآمد در آن حالت يا خليل به آتشت مىاندازد ، گفت : باكى نيست ؛ زيرا كه معنى آتش در سينهء ماست و آن آتش محبت است . و معنى كه به خانهء صورت مىآيد صورت چه كند جز آنكه بر شكل خادمان به خدمت آيد و لباس چاكرى در پوشد و با دستهء ريحان و نرگس در دست بيستد 12 . اى درويش ! هر دو سراى نتوان زد 13 مگر به زخم دل ، كه هر دو سراى در جنب زخم دل مختصر آيد . يك زخم بود كه مهتر كونين اين سراى را بزد و گفت : الدّنيا ملعونة ، تا قيامت از خجالت فروريخت . و يك زخم بود كه آن سراى را بزد كه اكثر اهل الجنّة البله ، از شرم سر / a 159 / برنياورد . شبلى را مىآيد كه آن مهتر بدبختان را ديد در بازار ، گفت : مردمان مىآيند و لا حول مىكنند ، و تو هزيمت نمىشوى ، گفت : ما از زخم دل مردان هزيمت شويم 14 ، اين همه حديث حشمت خليل و كليم شنيدى اين همه قطرهاى است در مقابلهء بحر اعظم رسالت محمّدى . اى سيّد عالم برآى بر اين تخت كه نظّارگيان منتظر تواند ، و زينهار چون بر تخت آمدى و خود را جلوه كردى خود را از نظر خود نهان دارى سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ . زهى حشمت ، زهى مرتبت ، صد هزار ملك بر فلك در حجاب هيبت ، تا يك بار فرمان آمد از حضرت كه كمر ركاب قمر الاقمار و شمس الشموس بر ميان بندند آدم و خليل مىگويند كه ما را چه افتاد به پيرانهسر فرزندى بدين توانگرى ، و پدر بدين درويشى . آن مهتر كه قدم كرم از خانهء خود بيرون نهاد مهتروار بيرون نهاد ، هر چه در اعلى علّيّين بودند چون كلاه گوشهء او بديدند فروسوختند