شهاب الدين احمد سمعانى

473

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

با دهانهاى خشك ، و مىگريستندى كه جبرئيل هيچ حديث ما كرده است ؟ و رسول مىگفتى : دل مشغول مداريد كه وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا 5 ، آخر كار خويش بكند . عالمى پرشور گردد كه دو سوخته دست نياز خويش بيرون كنند 6 ، گويند كه دست تهى آريد كه ما دست تهى دوست داريم ، خواهنده باشيد كه ما را صفت بخشيدن است ، فروشندگان دست پر خواهند و بخشندگان دست تهى . وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى . نه آنكه موسى ندانست تا او را آن ساعت بدان حاجت بود كه عصا را با ياد او مىدادند ليكن آن تكيه‌گاه موسى آتش مىزدند 7 . نخست راه موسى از موسى پاك كردند تا چون به حاجت خواستن آيد 8 ، دست تهى آيد ، و در آن مقام ديگر آتشى درآمد كه نه موسى گذاشت و نه قرارگاه . فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً . آتش در طور زدند كه يك قدم موسى را مأوى داد ، و فرعون را به آب دادند كه گوشه‌اى از دل خود به دشمنى مشغول كرد ، و آن زن را كه دل در موسى بست هم چهار ميخ كردند و گفتند : موسى مردى تنهارو است نه دشمنى فرعون را شايد نه دوستى آسيه را . پيش از آنكه به‌طور آمد به چندين سال در بيابانش مىداشتند ، گوسپندى چند در پيش كرده و در كورهء رياضت نهاده . وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً اى طبخناك بالبلاء طبخا . بلا مىآيد و صبر تقاضا مىكند ، و نعمت مىآيد و شكر تقاضا مىكند . / b 158 / چندان صبر بايد كرد كه صبر از تو به فرياد آيد . از مشرق تا مغرب پراندوه است ، كس را زهره نه كه نفس برزند . يك بار بود كه موسى نفسى بزد از سر غلبات ، ديدى كه با او چه رسيد . غلبات حالت و الطاف عزّت و انواع خلعت در حضرت روى به موسى نمود ، پنداشت كه در سراى بقاست ، زفان بقا بود كه در سراى فنا تقاضاى ديدار كرد چون به خود باز افتاد گفت : تبت اليك . از قاف تا به قاف همه ارادت و سعادت موسى گرفته و از ذره‌هاى خاك بانگ برآمده كه اين چه زهره است كه پسر عمران آورده كه در مقام انس جان مقدّس مىافشاند . و از نهاد موسى بانگ برآمد كه اى موسى اين كار نه كار تست تا از اين كار جان خواهى برد يا نه . و از نور 9 صد هزار عكس موسى سنگ برگرفته و در ارادت موسى مىانداختند و موسى مر موسى را مىگفت كه اى پسر عمران در عين خطر سر چنين فرو بايد نهاد كه تو نهادى ، اگر كارى نيايد 10 تو معذورى كه از خاك آدم آمده‌اى . و آن مرد ديگر كه خليل بود سرمهء خطر راه در ديده كشيده و صد هزار فريشتهء معصوم مطهّر در هوا مىآمدند و مىخواستند كه خليل به ايشان نگرد و خليل در پردهء جمال وقت