شهاب الدين احمد سمعانى
464
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
برداشت محبّت را به قربت رسانيد ، پس نشان از راه برداشت قربت را به حيرت رسانيد ، حيرت وراى همه مقامات است : يا دليل المتحيّرين زدنى تحيّرا . شبلى مىگويد : اين كلمهء مرغ قفص است 20 به هر سوراخ كه سر بيرون كند راه نيابد . متحيّران آنهااند كه در سراپردهء غيرتاند ، اگر خواهند كه نفسى به خلق آيند ، نتوانند . هر چيزى 21 كه بيرون پرده است گمراهى است ، و هر چه اندر درون پرده است از آثار كمال جلال الهى است . هر كه از خلق به حق نتواند شد گمراه است ، و هر كه از حق به خلق نتواند آمد متحيّر است ؛ هرچند رود جز به وى باز نگردد 22 ، چون موسى و قوم او كه هرچند كه مىرفتند بر قدم اوّل بودند . صفاتى داشتم پاك ، عارفى مىبايست ؛ جمالى داشتم بىكيف ، محبّى مىبايست ؛ ذاتى داشتم بىچون ، طالبى مىبايست . صفت بود عارفى مىبايست ، جمال بود محبّى مىبايست ، مطلوب بود طالبى مىبايست ، مقصود بود قاصدى مىبايست ، نظر بود منظورى مىبايست ، قبول بود مقبولى مىبايست ، رحمت بود مرحومى مىبايست ، مغفرت بود مغفورى مىبايست . مخلوقات ديگر را با محبّت كار نبود ؛ زيرا كه همّت بلند نداشتند ، آن كار راست ملايكه از آن است كه با ايشان حديث محبّت نرفته است ، و اين زير و زبرى و تحت و فوقى و شربتهاى زهرآميغ ساخته و تيغهاى آخته در راه آدميان از آن است كه با ايشان حديث محبّت رفته است . كار به سامان و ساخته كسى را بود كه از محبّت خبر ندارد 23 ، امّا هر كه را شمّهاى از گل محبّت به مشام عهد رسيد ، گو دل از گل بردار كه المحبّة لوّاحة للبشر لا تبقى و لا تذر . / a 156 / بيت عشق تو مرا چنين خراباتى كرد * ور نى به سلامت و به سامان بودم شعر فو اللّه ما ادرى أ نفسى الومها * على الحبّ ام عينى المشومة ام قلبى اذا لمت نفسى قالت العين اذنبت * و ان لمتها قالت خذ القلب بالذّنب اى جوامرد ! اين چندين كه تو حديث محبّت مىشنوى خود محبّت چه بود ، محبّت بنده مر حق را جلّ جلاله چيست ، و محبّت حق مر بنده را چيست ؟ و اين اصلى است عظيم ، امّا محبّت حق - جلّ و علا - مر بنده را ارادت فضلى است مخصوص ، و اتّصال سرّى است و برّى