شهاب الدين احمد سمعانى

463

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

ليس بصادق فى دعواه من لم * يتلذّذ بضرب مولاه هر كه دعوى محبّت كند و از توالى سياط قهر عزّت شكّر شكر نخايد ، تردامن است و دون همّت . از ابراهيم ادهم مىآيد 15 ، گفت : وقتى به شام بودم ، به نزديك بزرگى از بزرگان راه در رفتم ، او را ديدم به انواع بلا مبتلا گشته ، گفت سى سال است كه بر اين حالت‌ام ، و نگفته‌ام : مسّنى الضّرّ ؛ زيرا كه در مشاهدهء حكم دوست چنان مغلوب و مستغرقم كه معارضه را وجه نمىبينم 16 . خوش گفت بو يزيد - قدّس الله روحه : ان عرفناك حيّرتنا و ان جهلناك ادّبتنا و ان قصدناك اتعبتنا و ان تركناك ازعجتنا فكيف الطّريق اليك . اگر گويم : بشناختم ، در وقت در لجّهء حيرتم افكنى ؛ و اگر گويم : ندانم ، سزاى تازيانه و ضربتم كنى ؛ و اگر قصد كنم كه بيايم در عين بلا و عقوبتم دارى ، و اگر سر در بيابان افلاس كشم ، با صد هزار حسرتم نگذارى ، ندانم كه شفاى من در چيست ، و داروى درد من با كيست . در دام افتادن به اختيار نيست و خلاص را حيلت نيست ، و روى انزعاج نيست 17 ، چون در افتادى تسليم بايد كرد . آن مردى ماهى مىگرفت ، ماهيى در دامش افتاد ، ماهى گفت : من حيوانى مسبّحم / b 155 / مرا از تسبيح منع مىكنى ؟ آن ديگر ماهى وى را جواب داد : ا تمنّ على اللّه بتسبيحك ؛ چه جاى حديث تسبيح است ، جان شيرين مىببايد داد كه دم نزنى . شمّه‌اى از اين حديث به عالم فرستاد ، همه عالم در آن حديث سراسيمه گشتند و پيش از رسيدن به حواشى جلال او متلاشى گشتند ، شمشير قهر كشيده و لباس عزّت پوشيده و صد هزار ولى و صديق را سرگردان كرده و در راه كشيده . جوينده در جست گم شد ، طالب در طلب فانى گشت ، واجد وجد به وجود رسيد 18 ، وجد در وجود گم شد ، وجود در ديدار موجود عدم گشت ، بيننده در ديدار خود برسيد ، ديدار 19 او در حيرت ديدار ناپيدا شده ؛ سزاوار ديدار او نيست هيچ چشم ، خريدار اين حديث نيست هيچ دل . بيت چشمم همىبخواهد ديدارت * گوشم همىبخواهد گفتارت همّت بلند كردند اين هر دو * هرچند نيستند سزاوارت خاك را بيافريد و معرفت در خاك تعبيه كرد پس معرفت را به محبّت رسانيد ، پس وسايط