شهاب الدين احمد سمعانى
451
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
روى همه قفا گشته ، و همه در آن جمال متحيّر و سرگشته ، از همه درگذشت و كرا نكردش كه به راست نگرستى يا به چپ . گفتند : اين كيست بدين بزرگى ؟ گفتند : اين آن است كه شطر سطر توحيد نام اوست ، كونين غلام اوست ، بهار شريعت و طريقت ايّام اوست ، اين آن است كه از لا إله الّا اللّه بگذرى نام اوست . اين آن است كه از گذشت ما از او بزرگتر نيست . آورديمش به دوزخ و به وى نموديم دوزخ و الوان عذاب . چه گويى بيم آن كهفيان بيش بود يا آن دوزخ . چون آن دوزخ بديد ، گفت : دوزخ اين است و چندين ترس خلق از اين است ؟ اگر دوزخ داندى كه در سرّ ما چه آتش است ، نيست شودى 14 . شعر ففى فؤاد المحبّ نار هوى * احرّ نارا لجحيم ابردها به جنّت بردند ، جنّت ديد با انواع نعم و اصناف كرم ؛ گفت بهشت اين است و اميد خلق بدين است ؟ اگر بهشت بداندى كه در باطن ما چه نعمت است هباء منثور شودى . هرگز آتش دوزخ با آتش محبّت ما برابر نيايد ، و هرگز نعيم بهشت با نعمت معرفت دل ما برابر نيايد 15 . آمد به لوح ، بديد در لوح قضا و قدر نبشته : اى لوح بزرگى خود مىبينى ، بزرگى ما بين كه شرف و مرتبت تو بدان است كه نخست بر تو رقم اقبال و دولت ما كشيدند . به عرش آمد ، به ساق عرش نگرست خطّى ديد نبشته كه لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه . اى عرش مىپندارى كه بزرگى تو ، به خود است ؟ بزرگى تو ، به نام ماست . اى عرش ايستاده به نام ما ، اى بهشت نواخته به عنايت ما ، اى دوزخ گداخته به اعراض ما . هر كه بر وى اقبال كرديم اى بهشت تراست ، و هر كه ما از وى اعراض كرديم اى دوزخ تراست . اى محمّد اقبال تو رحمت من است و اعراض تو عقوبت من است . ربوبيّت دو چيز است : حديث فضل و عدل ؛ هر كجا تو اقبال كردى گلستان فضل گشت ، و هر كجا تو اعراض كردى خارستان قهر گشت 16 . كلّ كون زير قدم وى آمد ، اى همه عالم خاك پاى تو ، / b 151 / اى ماه و آفتاب شاگرد روى و راى تو ، و اى هر دو كون - و گرچه ترا بدان نظر نيست - براى تماشاگاه امّت با وفاى تو . تلاشى الخلق تحت قدمه و تلاشى هو تحت حقّيّة الحقّ نظرا الى جلاله و جماله و كماله و قدمه . همه خلق در همّت او نيست ، و او در مشاهدهء جلال حضرت نيست . احسنت اى نيست هست ، نيست در جلال مكاشفه ، هست در جمال ملاطفه . اى دوست به ما نگر تا خردى خود بينى ، و به ايشان نگر تا بزرگى خود بينى .