شهاب الدين احمد سمعانى

450

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

قصّهء يونس چيزها ياد كرد كه بيم بود كه بندگان به دو گمان بد برند . چنان كه وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً . مصطفى گفت : نبايد كه چون امّت من اين آيت بشنوند گمان بد برند و به وى به چشم حقارت نگرند ، و آن بدگمانى دين ايشان را زيان دارد ، هرچند كه پيغمبر فاضل‌تر بود از وى ، و از جملهء رسل ، گفت : لا تفضّلونى على يونس ؛ مرا بر يونس فضل منهيد . نه مراد تحقير خود بود بلكه مراد تعظيم يونس بود 13 ، تا همگنان به وى به چشم تعظيم نگرند نه به ديدهء تحقير ، تا آن تحقير دين ايشان را زيان ندارد . همچنين حق تعالى خواست تا اولياى خود را بزرگ گرداند تا خلق به چشم تعظيم به ايشان نگرند ، با پيغامبر خود اين خطاب كرد كه لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ ، تا خلق به ديدهء تعظيم به ايشان نگرند تا دين ايشان را زيان ندارد . و از اين عالىتر هست : لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً . اى اعراضا عن الخلق و اقبالا علينا ، و لملئت منهم رعبا لاشتغالك به ترك غيرنا . اى گريزان از خلق ، اى جويان من ، لو كنت متّخذا خليلا لاتّخذت ابا بكر خليلا و لكن صاحبكم خليل اللّه . لولّيت منهم فرارا اى من رؤيتهم الى رؤيتنا لانّك لا تطيق رؤية غيرنا . اگر ترا به آسمان برديم نه بدان برديم تا آسمان را به تو نماييم ، بدان برديم تا ترا به آسمان نماييم . ما را با تو سرّى بود بزرگ كه هر كه از بزرگى سرّ تو خبر نداشت به بزرگى خود غرّه مىگشت . زمين عجب مىآورد كه در من اشجار و انهار و حياض و بساتين است . آسمان عجب آورد كه در من كواكب و رجوم و نجوم و شمس و قمر و ملايكه و مهلّلان و مقدّسان‌اند . بهشت عجب آورد كه غرف و طرف و تحف و حور و قصور در من است . دوزخ عجب آورد كه چندين الوان عذاب / a 151 / و عقاب در من است . لوح عجب آورد كه چندين قضا و قدر در من است . قلم عجب آورد كه اسرار كه از استار غيب آشكارا گردد من مىنويسم . كرسى گفت كه عبارت از من اين است كه وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ . عرش گفت : چون من عظيم‌ام كه هر دو كون در جنب من چون سپندان دانه‌اى است . چون اين همه در سر عجبى داشتند از بزرگى خود ، و از بزرگى تو خبر نداشتند ، خواستيم كه بزرگى سرّ تو به ايشان نماييم ، براق فرستاديم ، دنيا خود را بياراست و بر راه مهتر نشست ، چنان كه سايل به راه نشيند ، مهتر التفات نكرد ، ما هزار چاكر داريم كه اگر كلّ دنيا پيش ايشان بنهى ، نخواهند ، من كه خداوندگارم همىنخواهم . اى دنيا بديدى همّت وى و نيستى خود در جنب همّت او ، اكنون باد نخوت از سر بيرون كن ، و اخدمى من خدمنى . آورديم به آسمان ، و كلّ آسمان نظّاره گشته ، تا سرّ سجدهء ايشان از پردگى به صحرا آيد . آيينهء