شهاب الدين احمد سمعانى

444

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

من البلاء ، فسلّط صبر ايّوب على البلاء فتاذّى البلاء و استغاث من صبر ايّوب . و از اين لطيف‌تر هست : مسّنى الضرّ ، اگر گويم صبر كنم بر بلا ، گويند تجلّد است ، و اگر گويم صبر نكنم ، گويند جزع است و اعتراض ، و اگر گويم بلا بردار ، گويند تحكّم است . اين هر سه را هيچ وجه نماند ، وجه خلاص جز رحمت تو نيست ، و انت ارحم الرّاحمين . و از اين عزيزتر هست : حيوانى از وى بيفتاد ، خشبه‌اى بگرفت و آن را از خود دور مىكرد ، ندا آمد كه يا ايّوب ! روزىخواره‌اى را كه اجرا بر نهاد تو بيرون كرده‌ايم ، مى راه رزق وى بر وى بزنى ؟ چون اين خطاب بشنيد آن حيوان را برداشت و به آن موضع باز نهاد . خطاب آمد كه تظهر الرّجوليّة من نفسك عند نزول بلائنا عليك . مىمردى خود آشكارا كنى در بلاى بىمحاباى ما ؟ فقال عند ذلك : مسّنى الضّرّ لا معك قرار و لا منك فرار . شيطان را با ايّوب در حرب كرد و ما را با نفس ؛ شيطان گفت : اين مرد با اين همه نعمت اگر ترا نپرستد چه كند ، اموال هلاك گشت ، چنان كه در قصّه معلوم است . ايّوب گويد : الهى دشمن را با من در محاربت آوردى و او را از بلا سلاح دادى ، مرا سلاح چيست ؟ گفت : صبر را سلاح تو كردم . شيطان طعنه‌اى از بلا بزد ، ايّوب در صبر افتاد ، ايّوب در صبر به راحت افتاد و صبر از وى در بلا افتاد ، صبر زفان ايّوب را از ايّوب فرا كرد 23 تا گفت : مسّنى الضّرّ . و ايّوب خود نه با صبر بود و نه با بلا ، با حقّ بود . ما را با نفس در محاربت آورد دل با نفس حرب مىكند ، سلاح نفس هوا و شهوت . دل گفت : مرا نيز سلاح بايد . گفتند : سلاح تو رضا و محبّت . دل را طعنه‌اى زد از هوا ، به دوزخ انداخت ، / a 149 / چون به دوزخ رسيد دوست از دوزخ به راحت و دوزخ از وى در بلا ، فرياد مىخواهد كه خداوندا مرا از وى برهان . جز يا مؤمن فانّ نورك اطفأ لهبى 24 . دوست خود نه با بهشت و نه با دوزخ ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ . هنر با عيب بياميخت ، هنر زليخا دوستى بود و عيب آنكه نه خدايى بود . زليخا در اصل دوستى خطا نكرد در راه دوستى خطا كرد . خطاى فرع به صواب اصل بخشيديم . تو در اصل توحيد خطا نكردى ، من به صواب اصل نگرم نه به صلاحيّت وصل 25 . لباس معصيت بركشم لباس مغفرت درپوشم . زليخا كافره بود دوست ما را دوست داشت و ما را دشمن ، به دشمنى خود ننگرستيم به دوستى دوست نگرستيم ، ايمان عطا داديم . بلقيس كافره بود سليمان را دوست داشت ايمانش داديم . خديجه كافره بود مصطفى را دوست داشت ايمانش داديم 26 ، پس تو كه مؤمنى ، هفتاد سال