شهاب الدين احمد سمعانى

425

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

كرم تو . بيت چنان مدان كه من اين جايگه خود آمده‌ام * مرا مكارم تو شهريار گفت : تَعَال امير المؤمنين گفت : مرحبا بداعيك . اى غلام دوات و قلم بيار ، بياورد ، به خطّ خويش منشور ولايتى بنوشت ، به وى داد ، و خلعتى نيكو فرمود ، و مركب خاص به دو داد ، و آنگاه گفت : هر كه را خدم خواند خلعت چنان بود ، و هر كه را كرم خواند خلعت چنين 13 اى جوامرد ! سرّى در اين حكايت است ؛ مخلوقى به حكم مجاز با مخلوقى گويد : مرا كرم تو به درگاه تو آورد ، عطا اين يابد ، ربّ العزّة به حكم خداوندى خود ما را بخواند و گفت : من آن شماام بدين اميدها قوى نگردد . باللّه العظيم كه اميد آن است كه ما را در سراى بقا فروآرد و بر تخت رضا بنشاند و شراب وصل بچشاند ، و سماع بىواسطه بشنواند ، حجاب بردارد و ديدار بنمايد ، اين وصل و اتّصال و اقبال و الطاف الهى با اين مشت خاك نه امروزينه است ، از عدم به وجود آورده ، و ايجاد را مضمون صفت محبّت كرده . اعتقاد دار 14 كه در دوستى دويى نبود و محدث قديم نشود ليكن انصاف الطاف يحبّهم و يحبّونه ببايد داد . شعر مزجت روحك فى روحى * كما يمزج الخمرة بالماء الزّلال فاذا مسّك شىء مسّنى * فاذا انت انا فى كلّ حال آنچه حسين منصور حلّاج مىگفت ، آواز از سرّ سرّى مىداد 15 كه مقصد توحيد همه موحّدان است و نظرگاه همه محبّان است ، پندارى كه آن سرّ از طينت حماء مسنون خاست ، نى آن سرّ وراى طينت بود . انا الحقّ اشارت به طينت حماء مسنون نبود اشارت به اقبال ازلى مىكرد كه در حقّ وى مىرفت كه آن اقبال از نظر بشريّت پاك بود و الّا از سرمايهء خاك اين دعوى برنيايد كه انا الحقّ . سرّ اين كلمه آن بود كه انا بالحقّ ادوم . پدرم گفت قدّس اللّه روحه 16 - در يحبّهم : محبّت وى تعلّق به خاك ندارد ، محبّت وى به نظر ازلى او تعلّق دارد كه اگر علّت محبّت خاك بودى در عالم خاك بسيار است . اى درويش ! او كه به تو نگرد به حكم ازل نگرد نه به حكم خاك . اگر به حكم خاك نگرستى سرمايه از تو بازستدى . اگر هر پاره‌اى موى از تو عزازيلى گردد و هر عضوى فرعونى شود و هر ذرّه‌اى از تو نمرودى شود و هر طرفى از تو دوزخى شود چون ويت خواند ،