شهاب الدين احمد سمعانى

424

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بىوسيلت شفاعت ، و گفتند : اى مشت خاك أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ نه من آن شماام ؟ اهل آسمان به طاعت و خدمت خود نظر كردند ، ربّ العزّة در مشتى خاك ايشان را به ايشان نمود : وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ؛ * لا من وسيلة ، لا من فضيلة ، لا من بضاعة ، لا من خدمة ، لا من حرمة ، لا من عبادة . به چه هنر كه ترا بود ، به چه آلت ، به چه وسيلت ، به چه فضيلت ، به چه بضاعت ، به چه خدمت ، به چه عبوديّت ؟ جواب من باز دهيد ، شما ندانيد ، من دانم . قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ ، قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ ، قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ . همه ترس و بيم از آن است كه بىوسيلت و فضيلت گفتى : بيا . اگر بىجنايت و جرم و هفوت گويى : برو ، كجا دانيم شد . اى دوست ما برو ، و انديشه مدار كه ما خواندگان خود را دور نكنيم 11 ، دوستان خود را ردّ نكنيم . آورده‌اند كه مردى بود به بغداد ، توانگر و ميراث‌خوار ، جماعتى گرد وى درآمدند و آن مال وى نيست كردند ، روزى از سر دلتنگى خواست كه خود را در دجله افكند ، به لب دجله آمد ، با خود بسى خصومت كرد ، پس ملاح را آواز داد كه زورقى بياور . چون زورق بياورد در آنجا نشست ، چون به ميان دجله رسيد ملاح پرسيد كه كجا خواهى رفت ؟ گفت : ندانم . گفت : از كجا مىآيى ؟ گفت ندانم . كشتيبان عاقل بود ، گفت : يا اين مرد مفلس است يا بيدل ، يا گرفتار ؛ آنگه گفت : حال خود با من بگوى . بگفت ، ملاح گفت : ترا از آن جانب برم ، باشد كه فرجى پديدار آيد . وى را از آن جانب برد ، جوان از كشتى بيرون آمد و بر شطّ دجله مسجدى بود ، در آنجا رفت ، ساعتى بود ، قاضى شهر با جماعتى مزكّيان و محتشمان درآمدند و بنشستند ، زمانى بود خادمى آمد از سراى خليفه ، و مشايخ را گفت : اجابت كنيد امير المؤمنين را . قاضى و جماعت رفتند و آن جوان خود را در ميان ايشان تعبيه كرد ، جمله به سراى خليفه در رفتند و بنشستند ، زمانى بود فرمان آمد كه امير المؤمنين فلان را به فلانى مىدهد ؛ اين عقد ببنديد . قاضى خطبه بخواند و عقد ببست و ديگران گواه شدند ، ساعتى بود خادم مىآمد با ده طبق پر از زر ، و بر سر هر يكى نافه‌اى مشك ، هر يكى را طبقى پيش نهادند ، اين جوان را طبق نبود ، خادم امير المؤمنين را گفت : جوانى مانده است كه وى را طبق نبوده است . گفت : نه نامها نوشته بودند ؟ گفتند : بلى امّا ما ده تن را خوانديم ، يازده آمدند . امير المؤمنين گفت : آن جوان را پيش من آريد 12 ، چون پيش تخت رسيد ، دعايى لطيف بگفت ، امير المؤمنين گفت : / b 142 / ما ترا نخوانده بوديم ، چرا آمدى در سراى حرم ما ؟ جوان گفت : يا امير المؤمنين ناخوانده نيامدم . گفت ترا كه خواند ؟ گفت : ايشان را كه خواند ؟ گفت : خدم ما . او گفت : و مرا