شهاب الدين احمد سمعانى
417
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
ليكن تا وى نخواهد وى را نيابند . و لا يوحده الا من توحد له ، اى اراه انّه واحد . وى را جلّ جلاله - يكى نداند مگر آن كس كه حق - جلّ جلاله - خود را به وى يكى نمايد ، و لا يؤمن به الّا من لطف له . ربّ العزّة را با مؤمنان لطفى است كه با كافران نيست اگر از آن كيمياى لطف كه در خزانهء فضل است ذرّهاى بر شرك مشركان و كفر كافران پاشند ، كفر كافران و شرك مشركان همه عين توحيد گردد ، و اگر از آن شراب جانپرور كه در قدح غيب دارد قطرهاى در حلق خلق چكاند هيچ منكر و مخلف را در سينه انكار و خلاف نماند 9 . و لا يصفه الّا من تجلّى لسرّه . وى را صفت نكند مگر آن كس كه او خود را بر سرّ وى پيدا كند . عبارت ترجمان دل است و دل پروانهء سرّ است و سرّ نظارهء حق . سرّ بينند زفان از ديدار عبارت كند و آن زفان اهل معاملت است . باز اهل حقيقت چنين گفتهاند : من عرفه لم يصفه و من وصفه لم يعرفه . عبارت نمودن و وصف كردن اخبار از غايب است و تجلّى سرّ مشاهده است ، در حال معاينه خبر دادن شرك است و اندر حال غيبت ، غيبت است ، و از حاضران خبر دادن ترك حرمت است . مثل مشاهدهء قلب در دنيا ، مثل مشاهدهء بصر است در عقبى ؛ اگر در عقبى در حال مشاهدهء بصر خبر دهد شايد كه در دنيا در حال مشاهدهء سرّ خبر دهد . حقيقت دان كه آنجا كه گفتار است ديدار نيست و آنجا كه ديدار است گفتار نيست . چون در حال مشاهده نفس زدن مسلّم نيست سخن گفتن چون بود . محقّقان گفتهاند 10 : هر كه را در باطن مشاهده درست گشت نخواهد كه به زفان او برآيد تا ظاهر وى را از آن خبر باشد ، چون از ظاهر خود دريغ دارد با اغيار كى گويد 11 . و در حكايات حلّاج است كه چون بكشتندش ، شبلى گفت : آن شب با حق مناجات كردم تا سحرگاه ، پس سر به سجده نهادم و گفتم : اين بندهاى بود از آن تو ، مؤمن و موحّد و معتقد و از اعداد اوليا ، اين چه بلا بود كه با وى كردى ؟ / a 140 / به خواب در شدم ، نداى عزّت به سمع من رسيد كه هذا عبد من عبادنا اطلعناه على سرّ من اسرارنا فافشاه فانزلناه به ما ترى . آن ترّهفروش است كه او را بر بقلهء خود ندا كردن مسلّم است ، امّا جوهرى را بر جوهر شب افروز ندا كردن محال است . و لا يخلص له الّا من جذبه اليه ، خالص نباشد او را مگر آن كس كه او را به خود كشد ، ذهب خالص آن بود كه در وى هيچ غش نبود . قال الله تعالى : مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً . شيرى كه غذاى تست و حظّ تو بر فرث و دم بگذرانيديم و از هر دو نگاه داشتيم ، پس توحيد كه حق ماست بايد كه بر دنيا و آخرت بگذرد