شهاب الدين احمد سمعانى
401
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
آن مرد سمايى همّت آدمى صفوت نوحى دعوت خليلى فصاحت اسماعيلى نسبت ايّوبى صبر الياسى شكر سليمانى جلال يوسفى جمال موسوى صلابت عيسوى زهد نه . جبرئيل مىآمد ، فجاءه الملك فقال اقرأ . آن ملك مىآمد به اشارت ملك ، گره معلّمان بر پيشانى افكنده ، از باغ وحى صادق نوباوهء اقرأ آورده . يا محمّد اقرأ . و قصّه قصّه تا به آخر بگفت : اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ : اى جوامرد ! چون استاد ، جبرئيل بود ، چندين رنج در ببايست پذيرفت ، چون واسطه در ميان نبود بنگر كه رسول چه مىگويد : فوقعت قطرة فى فمى فعرفت ما كان و ما يكون 10 . قطرهاى بود از بحر غيب كه در صدف سينهء ما چكانيدند ، هر چه علم اوّلين و آخرين بود همه در ضمير دل ما قرار گرفت . مرد را روا بود كه در خرابات آن جذبه افتد كه در كعبه نيفتد . آن مردى شراب بر كف نهاده بود ، خواست كه به دهان برد ، همى ناگاه شراب نقاب از روى برداشت ، سرّ كار در آن بديد ، هفتاد سال ديگر بر بوى آنكه در قدح بديد سرگردان مىرفت . سحرهء فرعون را در عين جادوى و كافرى نكتهء توحيد نمودند ، اقض ما انت قاض ، چون عنايت صادق بود و مدد بر مدد بود بدان ننگرستند كه جادواناند 11 و اعمال ايشان كيد و اباطيل است ، گفتند : اى رسنى چند كه مايهء سحر و تخييلايد ، و اى شعبدهاى كه محض كيد و اباطيلايد 12 نقاب از روى برداريد و خود را به رنگ توحيد بر ايشان جلوه كنيد . اى كفر و سحر كه چندين گاه معشوق ايشان بوديد يكى حجاب از پيش برگيريد و خود را بىنقاب تعزيز و برقع تزوير به ايشان نماييد ، تا عجايب بينيد 13 . تا اكنون از مرگ مىترسيدند اكنون خود عاشق مرگ شدند ، فرعون بىعون ايشان را مىگويد : لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ ، * الآية . و ايشان مىگويند : شعر و من يهدّد عريانا بديباج * و من تواعد غرثانا بسكباج كى بود كه اين ارجاف حقيقت شود و اين خبر معاينه گردد . ما را خصم خود وجود ماست ، قصاراى / a 134 / امنيّت ما آن است كه هم در اين لحظت بر سر اين صفت صفوت از اين عالم كدورت برويم و غسل داده بدان حضرت شويم كه نظر او - جلّ جلاله - ما را غسل داد پيش از آنكه لوث ما بر ما نشيند در بدرقهء آن نظر قديم به حضرت رسيم . يكى را از ميان راه ناگاه بگيرند و به مقصود رسانند ، و يكى را هر دم حسرت بر حسرت