شهاب الدين احمد سمعانى
365
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
گاهگاهى بود كه بحر بلا موج زدن گيرد و محب را طاقت مقاسات و تحمّل بلا نماند ، اعتقاد كند كه از محبّت توبه كند تا از بلاى هوا خلاص يابد ، امّا آن اعتقاد غلط است و در شريعت محبّت توبه هوس است ؛ زيرا كه آن طلب فرصت است و ابتغا رخصت است ، و التصوّف عنوة لا صلح فيه و قهر لا رحم فيه 14 . / a 121 / شعر يا واعظا لى بحسن نصح * تطلب عن حبّه رجوعى لا جمع اللّه يوم حشر 15 * الّا على حبّه ضلوعى اى درويش ! اين توبه مكتسب است 16 و محبّت نه مكتسب است و نه متعلّق به سبب است . وقت بود كه جمال محبوب بر محبّ كشف كند به احكام غيرت و نگاهداشت ديده از ملاحظت و نظرت ، بلكه فكرت و خطرت ، و جلال مطالبه كند به ترك حظوظ و ارادات ، و اختيار مراد دوست بر مراد خود در هجر و قهر ، و منع و ردّ ، و قمع و طرد ؛ و محبّ سوخته شاء ام ابى با خود توبه كند از طلب ارب ، و نظر به سبب ، آنگاه هواجم اشتياق و لواعج احتراق را بر دل و جگرش گمارد ، محبّ بىطاقت گردد ، نتواند كه بر موجب صبر و شكيبايى رود 17 . فيا عجبا للمحبّ فى هذه الحالة ، و يا عنفا عليه لا رحمة فيه و لا استمالة 18 . اگر توبه نگاه دارد ، گويند : احسنت اى ملول ؛ و اگر بشكند ، گويند : زه اى بدعهد 19 . شعر اذا انا لا أشكو تقول مللتنى * فما لك لا تبكى اقلبك من صخر و ان دمعت عينى يقول شهرتنى * و اظهرت اسرارى و اخبرت عن امرى فان قلت هل لى من ذنوبى توبة * يقول نعم تبكى كئبا الى الحشر 20 غزل گر ننالم من ز عشقت اى برخ همچون پرى * گويى از من سير گشتى يا شدى از من برى ور بگريم ، گويَيم مشهور كردى مرمرا * پس چه سازم حيلتى تُم بگو كِم دلبرى آبِ چشمم خشك گشت از آتشِ سوزانِ دل * هر كرا در چشم آب است گو بيا بر من گرى