شهاب الدين احمد سمعانى

357

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

كه فقر وراى غناست . و اين همچنان است كه هر امّتى تمنّا كردند كه كاشكى اين امّت بودندى ، و اين امّت تمنّا نكردند كه كاشكى از امّتى ديگر بودندى ، على ما قال اللّه تعالى : كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ . بدين درست گشت كه اين امّت فاضلترند . و همچنين علما تمنّاى جهل نكنند امّا جهّال تمنّاى علم كنند . امّا محقّقان در مقام فقر و شرح آن نفسها زده‌اند ، گوينده‌اى مىگويد : الفقر الانس بالمعدوم و الوحشة عن المعلوم . و ديگرى مىگويد : ترقّى الاسرار عن مساكنة الاغيار 10 . و ديگرى مىگويد : الفقر التّلذّذ بالافلاس و ترسّم القلب بالياس . و ديگرى مىگويد : الفقر التجرّد عن الحراك و التفرّد عن الاملاك 11 . و ديگرى مىگويد : الوفاء بالعهود ثمّ الغناء عن كلّ معهود . و بعضى گفته‌اند : الفقير الّذى لا نسب له فى العالم ليرجع اليه . و استاد بو على دقّاق مىگويد 12 : الصّحبة مع التّنّين اهون من الصّحبة مع الفقر . با اژدها صحبت داشتن آسان‌تر از آن است كه دمى با فقر ساختن ؛ زيرا كه الكون بلا علاقة لا يطيقها الّا نبىّ او ولىّ . در عالم علاقت به تجريد و تفريد زيستن ، جز كار انبيا و اوليا نيست . رجوع الاغنياء الى معهودهم و رجوع الفقراء الى معبودهم الاغنياء همّتهم الارزاق و الفقراء همّتهم الرّزاق لانّ السّكون الى المعلوم علّة . آورده‌اند كه لقمان سرخسى را وقتى موى بر سر دراز گشته بود ، بر خاطرش بگذشت كه كاشكى درمى بودى كه به گرماوه فروشدمى ، و موى باز كردمى . هنوزش اين آرزو به خاطر نيامده بود كه جمله صحرا زر ديد ، لقمان ديده فراز كرد و با خود گفت : بيت گر من سخنى بگفتم اندر مستى * اشتر به قطارِ ما چرا در بستى 13 آن عزيزى به لب دجله آمد ، گفت : سيّدى انا عطشان و مضى و لم يشرب . آن عزيز فارغ بود از غير حق در مشاهدهء حق ، نه دجله ديد و نه آب دجله . كسى كه مشغول كارى بود اگر حورايى پيش روى او / b 118 / بگذارند ، خبر ندارد . ديگر هرچند كه آب سبب زوال عطش است علّت نيست . آن عزيز در نظارهء مسبّب از سبب فارغ گشت . ديگر چون در آب دادن شهوت نفس بود به دوست مىناليد از تشنگى ؛ زيرا كه در كونين جز دوست نديد ، و اگر آب نمىخورد مخالفت نفس را بود كه اين طايفه دانسته‌اند كه موافقت حق در مخالفت نفس