شهاب الدين احمد سمعانى
348
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
دهند 7 ، از اين گفت : اوّل تحفة المؤمن الموت ، النّاس نيام فاذا ماتوا انتبهوا 8 . بيت قدرِ عيسى كجا شناسد خر * لحن داود را چه داند كر كاه به خران بگذار ، و استخوان به سگان ، و به سوى عالم قدم 9 قدم بردار ، و دل از هر چه غير است بكلّى بردار . وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا لا تُبْقِي وَ لا / a 115 / تَذَرُ من الغير كثيرا و لا قليلا . تا بدين قبّهء قربتت راه دهند 10 كه لى مع اللّه وقت لا يسعنى ملك مقرّب و لا نبىّ مرسل . بيت دست در دامنِ محبت زن * پاى بر فرقِ ديوِ شهوت زن 11 آنكه گفت : ابيت عند ربّى و انّى اظلّ عند ربّى ، پندارى كه اين كالبد را بود ، آن همه روحانى را بود ، و اينكه گفت : قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ * همه جسمانى را بود . نانخواران و آبخواران ديگرند و مردان وى ديگر . ايشان گفتهاند نفس را سرّى است و روح را سرّى ، سرّ نفس كه پيدا آمد بر فرعون پيدا آمد كه گفت : أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى ، و سرّ روح كه پيدا آمد مصطفى را پيدا آمد كه گفت : انّما انا عبد اجلس جلسة العبيد و آكل كما ياكل العبيد 12 . سرّ روح منتظر بود تا كى بود كه آن مهتر پاى در ركاب وجود كند . فريشتهاى است در آسمان ، يك نيمهء او از آتش است و يك نيمهء او از برف ، و تسبيح او اين است : سبحان من الف بين الثلج و النار . و برف با آتش چنان ضدّ نيست كه جسم با روح ؛ عدوّى و عدوّى و ضدّى و ضدّى در كالبد باز داشته ، به ظاهر با هم صلح ، و به باطن دشمن يكديگر . آن عزيزى را ديدند در آن وقت كه حال بر وى تنگ شده بود طرب و شادى مىكرد ، گفتند : اين چه طرب است ؟ گفت : در اين طرب چه عجب است ؟ و قد قرب وصال الحبيب و فراق العدوّ . آن كدام روز باشد 13 كه على الفتوح به صبوح شربتى دررسد و ضربتى ؛ آن كدام شربت و ضربت بود ؟ آنكه اين كبر را بردار كنند و آن سلطان را از وثاق تاريك نجات دهند و بر براق اقبال به حضرت ذو الجلال برند . ارواح الشّهداء فى حواصل طير خضر . اين نه بس كارى بود كه جانهاى شهيدان در حوصلههاى مرغان سبز كنند 14 ، و در قناديل نور گفتهاند ، و در مرغزارهاى بهشت گفتهاند ، امّا قومانىاند 15 كه حوصلهء محبّت ايشان از آن فراختر است كه به حوصلهء مرغى فروآيند ، ايشان را مقام چيست ؟ ارواح الاحباب فى قبضة