شهاب الدين احمد سمعانى

331

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

غير الحقّ ، بكم عن قول غير الحقّ ، عمى عن رؤية غير الحقّ . عجب كارى است ، حطام ريزه‌اى كه پايمال گلبنان باغ قربت 35 بوده است به حكم حرص و شره تاج سر كرده ؛ و حالتى و وقتى كه سالكان درگاه از آن مثقالى به هزار جان شيرين خريده‌اند دستمال مشتى مست ابليس ريزهء طرّار كرده . اى ارواح پاك كه در آن توده‌هاى خاك وديعت‌ايد يكى گوش بدين مشتى خاك خاك‌باش بىعقل و بىهوش بازداريد و اين خاك را كه خطّهء اهل خطا و مقام اهل جفاست به تابش خرشيد ارواح خود كه از برج صفاى عهد شما مىتابد لعل و گوهر و ياقوت كنيد كه آفتاب رخشان چون مدّتى بر خاك تابد زر كانيش گرداند 36 . اينت نادره‌كارى ، مردى مىگويد كه آسمان و زمين كمان عقل و علم من به ؟ ؟ ؟ زه نتواند كرد ، و سرايى كه به جوى قيمت نيارد از روى انصاف چون خران عشوه‌خر از بهر او در جوال شده ، يكى را جرّارهء با جرأت نفس شورانگيز گزيده و او غافل چون مارگير نشسته 37 ، در حبس نفس 38 و مطمورهء طبع خود بمانده كه كى بود كه اين نفس خسيس گمره سودايى ، راه روح پاك گيرد و چون ماه نو از ديده‌هاى اغيار پنهان شود و از اين دامگاه تعزير و تلهء تزوير بر آشيان آسمان و پالگانه مقرّبان رود ، و مقعد صدق را به قدم صدق آراسته گرداند . شمع عاشق‌وش پروانه كش چون به عين صدق محبّت رسيد تن را به آتش جانسوز كه بر سر خود افسر نهاده است بسوخت و ذرّه‌اى بر خود دلش نسوخت ؛ لاجرم چون تن بو الحزن به آتش محن سوخته گردد و ديده از مطالعات بردوخته شود روح در عالم روح دست خود باز زند و بىقيل و قال و جواب و سؤال در بازار شريعت نهانش عيان شود ، و هر قفل بسته و هر اشكال حل ناشده و هر رمز عجيب كه بود ، بىمنّت عقل ريزهء بو الفضول و بىطمطراق و قيل و قال اهل ظواهر چون آفتاب گردد . اى درويش بلند همّت باش كه ترا نه از براى كارى مختصر در وجود آورده‌اند آسمان و زمين بر خود بلرزيد چون منشور سلطنت آدم بنبشتند 39 . بيت همره جان و خرد باش سوى عالم قدس * نه ستورى كه ترا عالم حسّ است و جَرَس گرچه با طاعتى از حضرت او لا تأمن * ورچه با زلّتى از درگه او لا تَيأس گرچه خوبى بسوى زشت به خوارى منگر * كاندرين ملك به كارست چو طاوس مگس 40