شهاب الدين احمد سمعانى
328
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
تو بيند ، در عهدهء عهد ما باشى و ترا چيزى ضايع گردد . شعر ما ضرّ جارا لى اجاوره * ان لا اكون ببابه ستر نارى و نار الجار واحدة * و اليه قبلى ينزل القدر 18 ربّ العزّة از همه كريمان كريمتر است ، ربّ اشعث أغبر ذي طمرين لا يئوبه له لو اقسم على اللّه لابرّه . ابو ريحانه 19 از كبار عزيزان بوده است / b 108 / روزى بر لب دريا نشسته بود و چيزى مىدوخت ، سوزنش به دريا افتاد گفت : بار خدايا بر تو حكمى مىكنم ؛ عزمت عليك لتردنّ علىّ ابرتى 20 . در حال ماهيى مىآمد و سوزن به دهان گرفته و پيش وى بنهاد . حمّاد موسى گفت - قدّس الله روحه : وقتى به مكّه بودم ، خواستم كه به مدينه شوم ، با خويشتن دينارى چند داشتم ، گفتم : بر كهمس بن حسن بنهم به وديعت . بر وى بردم 21 ، گفت : بر آن طاق بنه ، آنجا بنهادم و به مدينه شدم ، چون بازآمدم بر او شدم ، گفتم : آن ديناركها بازده . گفت : آنجا كه نهادهاى ، بردار و دست فراز كردم نيافتم ، او را گفتم : نمىيابم . كهمس بر پاى خاست و بجست ، هم نيافت ؛ نعلين برداشت و من بر اثر وى مىآمدم تا به مسجد حرام ؛ پيش منبر بايستاد و دو ركعت نماز بگزارد ، آنگه گفت : يا ربّ اين مال حمّاد كانّه يخاطب انسانا ؛ بار خدايا اين زر حمّاد چه كردى ؟ كه من ترا دانم ، كس ديگر را ندانم ، هم اكنون خواهم كه به من بازدهى . پس مرا گفت : بازگرد و زر بردار . بازگشتم ، دست باز طاق كردم زر ديدم آنجا نهاده . ندانم كه ما خود كيستيم و ايشان كه بودند ، همانا كه عهد ادبار است ، همانا كه روز اعراض است ، همانا ما نااهليم . اى جوامرد ! با عدو راه نتوان ساخت ، و آنكه دعوى سوختگى درگاه كنى عروسان طبيعت پيش نشانده و بر زر و زيور و رنگ و بوى ايشان عاشق شده ، خواهى كه سلطانان شريعت و شاهان حقيقت ترا به سرادقات سرّ و خيام برّ خود راه دهند ؟ قرطهء جفا پوشيده و تيغ هوا كشيده به صفّهء صفا و قبّهء بقا فرونتوانآمد . طرح النّفس فى العبوديّة و تعليق القلب فى الرّبوبيّة و النّظر الى الحقّ بالكلّيّة . بايد كه طراز كسوت راز تو گردد تا باز عالىهمّت طريقت به منقار استغفار تذر و رنگين تهمت با شهوت را از پيش تو در ربايد . دامن از اين خضراء الدّمن بيفشان 22 ، و در ضيافت اضافت قل يا عبادى جان عزيز را بر افشان .