شهاب الدين احمد سمعانى

316

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

در بعضى از حكايات آورده‌اند كه روزى خليفه‌اى از خلفا جمعى را از زرگران بنشاند تا مدّتى زرّينه‌ها مىساختند ، چون بسيار جمع گشت ، كنيزكان خود را بخواند و آن زرّينه‌ها بر سر ايشان نثار كرد ، و هر كنيزكى چيزى مىربود 42 ؛ يكى در ميان ايشان كه زيرك‌تر بود به هيچ زرّينه‌اى التفات نكرد ، فراز آمد و در پاى آن خليفه افتاد ، خليفه گفت : چرا چيزى نگيرى چنان كه ديگران مىگيرند ؟ گفت : آنچه مقصود و مراد من است ، من گرفتم . و روا باشد كه گويى : حكمت بردن مهتر - عليه السّلام - به معراج اظهار كمال محبّت او بود . به بردن معراج بنمودند كه ما را بنده‌اى دوست‌تر از وى نيست . عادت ملكوك آن است كه چون يكى را از چاكران خويش خواهند كه بركشند و مرتبتى و منزلتى دهند كه ديگران را آن نباشد ، خبايا و كنوز خويش به وى نمايند . كنوز دار فنا به مهتر نمودند چنان كه گفت زويت لى الارض . الحديث . اين در نوشتن و در هم كشيدن زمين نه از بهر نمودن ظاهر زمين بود ، ليكن از بهر نمودن كنوز زمين بود چون كنوز سراى فنا بديد ، به عالم بقاش بردند و كنوز عالم بقا به وى نمودند و آن سراى عذاب بود و سراى رحمت و گنج فضل و عدل . و گنج رضا و سخط به وى نمودند كه رضاى ما را علّت نيست ، و سخط ما را علّت نيست . رضاى ما موجب موافقت است نه موافقت موجب رضا ، و سخط ما موجب مخالفت است نه مخالفت موجب سخط . و اين نمودن اسرار كنوز دليل محبّت است و كمال امانت ، تا كه محبّت متأكّد نگشت سرّ نگويند ، و تا كه امانت كامل نشد خبايا ننمايند . و روا باشد كه گويى : حكمت آن بود كه مصطفى را - عليه السّلام - دست‌آموز كردند تا بهشت و دوزخ ببيند . و اين را مثالى هست در قصّهء موسى - عليه السّلام - چون به مقام مناجات آمد ربّ العزّة گفت : وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ . يا موسى در دست چه دارى ؟ تا گمان نبرى كه ربّ العزّة ندانست كه موسى چه دارد ، ليكن موسى ندانست . موسى آن عصا از چوب دانست و ربّ العزّة اندر وى سرّ ثعبانى 43 . اگر آن روز آن سرّ بر موسى آشكارا نكردى روز جنگ با سحره چون عصا ثعبانى گشت ، چنان كه دشمن بترسيد ، دوست نيز بترسيدى . روز مناجات خطاب آمد كه عصا بينداز ، چون بينداخت ثعبانى گشت زهى صندوق اعجوبه‌هاى قدرت كه اين عصاست . چون ثعبان گشت ، موسى گفت : بسى صنعتهاى غريب و حرفتهاى عجيب از اين عصا دانسته بودم . امّا اين صفت از همه عجب‌تر است . يا موسى خُذْها وَ لا تَخَفْ . بگير و مترس . سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى . چنان كه از چوبى به ثعبانى آورديم از ثعبانى به چوبى باز بريم . قلب كردن جواهر از آن جانب بدين جانب همان است و از اين جانب بدان جانب