شهاب الدين احمد سمعانى
291
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
خود تاوان كند ، اما چون سلطان به خودى خود گويد : اى گداى بينواى ! ما را با تو كارى است بىتو آن محبّت سبب دولت و كرامات و رفعت بود . بيت اين قرعهء عاشقى به اول تو زدى * در باغِ وفا گلِ صفا هم تو چدى 42 و من ودّه فى ازله ما ردّه لزلله . او كه به تو نگرد به حكم علم پاك خود نگرد ، نه به حكم عمل آلودهء تو . و العجب انّ آدم يذوق الحنطة و الحقّ يقول اجتناه ربّه و عزازيل كان يعبد ربّه و يسجد و الحقّ يقول اخزاه اللّه و ابعده . احكام ربّانى از قياس بشر دور است . كنعان از صلب نوح بود و در كشتى راهش نبود . و ابليس لعين را راه بود . روا بود كه اين حديث با پادشاهان نگويند و با پاسبانان بگويند . با فرعون نگفتند با اين پير زن كه در خانهاش بود ، بگفتند . آنكه آدم دست به دانهء گندم برد ، پرده بستن بود نه از راه جستن بود 43 . حرص آدم كه نتيجهء خاك بود از سينهء او سر برزد ، چون جمال اصطفا بديد خاك كثيف را مستودع روح لطيف گردانيده بودند ، اصطفا نصيب روح بود و خاك را بدين تازيانه زده بودند كه إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا . / a 95 / چون صفت خاك جمال روح روحآميز را در صف صفا و عالم اصطفا و پاكى در صدر مسجودى بديد ، گفت : ما را حيلتى بايد ساخت تا آدم را از صف صفوت در كشيم . زخم سختتر از آن خواست زد ، ليكن عنان عنايت ازلى در قفا بود . برادران يوسف گفتند : يوسف را بكشيد ، يهودا گفت : مكشيد ، اما در چاه اندازيد . دنيا به حقيقت همان چاه است ليكن جمال و جاه يوسف به وحشت چاه برنخاست . مثل المؤمن مثل اللؤلؤة حيث ما كان كان معه نور . تو گوهرى اى كه ترا به دست قدرت از بحر عدم برآورديم و بر ساحل وجود بر قضيّت كرم وجود نهاديم ، اگر در بهشت باشى نور با تست ، و گر در خاك باشى نور با تست ، و گر در قيامت باشى نور با تو است يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ . عجب كارى است قطره متناهى است و مقصود نامتناهى است ، بلى قطره متناهى است ليكن آن قطره بردهء عشق نامتناهى است ، مقصود را لطف نامتناهى است و قاصد را درد نامتناهى . مذهب اهل سنّت آن است كه الطاف حق را نهايت نيست ، عالم برسد و كس به كنه الطاف حق كه با اين مشتى خاك كرده است نرسد . و زبدهء همه الطاف آن است كه ترا براى بقا آفريدهاند ، آن شير درنده و آن پيل شكننده را مسخّر تو كردند . آن معنى فناست كه مسخّر