شهاب الدين احمد سمعانى

288

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

اى درويش ! او - جلّ جلاله - قهرى راند بر سر ابليس و تمام راند ، و لطفى كرد با اين مشتى خاك و تمام كرد . يكى را تاجدار كرد و يكى را تاج‌دار كرد . چنان كه ابليس را ردّى كرد كه هرگز قبول نكند ، و آدم را قبولى كرد كه هرگز ردّ نكند . قوم طلبوه فخذلهم و قوم هربوا منه فادركهم . گروهى در تك و پوى 30 و جست‌وجوى و به دست ايشان جز بادنه ، و قومى روى از راه بگردانيده و از حضرت عزّت گريخته و اشخاص و مستحثّ محبت بر پى . اى موحّدان اذا حضر العشاء و العشاء فابدءوا بالعشاء ، چون نماز شام و طعام حاضر گردد ابتدا به طعام كنيد كه بعثت بالحنيفيّة السّمحة السّهلة و لا ميل . و اى ترسا كه قوت خود به نخودى باز آورده‌اى ، ترا با ما كارى نيست و به حضرت ما راهى نيست و لا جور . وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا . بزرگى آدم - عليه السلام - در عهد او از آن باز پس ماند 31 كه ابليس در نمىبايست ، ليكن چنان رانده است كه هر كجا صاحب جمالى است در مقابلهء او سياهروى است ، تا نشانهء لعنت بود . هر آن كوشكى كه در مقابلهء آن مزبله‌اى نباشد ناقص بود . مزبله ببايد در مقابلهء قصر مشيّد ، تا هر ثفلى و اقذارى كه در كوشك جمع مىشود به وى مىاندازند . و همچنين هر كجا كه دلى به نور طهارت بنگاشت در مقابلهء او مزبلهء اين نفس خبيث بداشت . نقطهء جهوليّت با گوهر طهارت هم‌پر مىرود ، ذرّه‌اى غشّ ببايد تا بر آن طهارت بنا توان كرد . تير راست را كمان كژ در بايد . اى دل تو بر مثال تير راست باش ، و اى نفس تو بر شكل كمان كژ باش پارهء مس يا آهن / a 94 / بگيرند و با نقرهء ضمّ كنند تا مهر پذيرد . چون لباس طهارت در دل پوشند آن نقطهء ظلوميّت و جهوليّت بر وى عرضه كنند تا خويشتن را فراموش نكند ، داند كه كيست . طاوس چون پرهاى خود بسط كند به هر پرّى شادى ديگرش درآيد ، راست چون به پاى خود فرونگرد از دست بيفتد . آن نقطه جهوليّت پاى طاوس است كه با تو هم‌پر مىآيد . وزيرى بوده است ، يكى را از پادشاهان دنيا ، خزاين داشت ، كليد هر خزانه به دست كسى نهاد ، يك خزانه بود كه كليد آن خود نگاه داشتى ، هر روز بامداد كه به درگاه خواستى شد در آن خانه باز كردى و در آنجا شدى و زود بيرون آمدى . پادشاه را خبر دادند ، كليد از وزير بخواست بر اميد آنكه در آنجا گنجى است ، پادشاه در آن خانه شد ، عصايى و انبانى و پاىافزارى نهاده ، از وزير پرسيد كه اين چيست ؟ گفت : من در اين شهر آمدم اين با خود آورده بودم ، پس هر روزى كه به درگاه تو آيم و اعزاز و اكرام تو بينم ، خود را فراموش كنم ،