شهاب الدين احمد سمعانى

281

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بود متهتّك متهوّر فاسق فاجر ، روز و شب به ارتكاب فواحش مشغول بود ، محلتيان در رنج و فساد او مانده و او در رنج و فساد خود مانده ؛ روزى نزديك من آمدند زفان تظلّم و شكايت برگشادند ، كس فرستادم به آن جوان كه حاضر گرد ، چون حاضر گشت ، وى را گفتم : اين جماعت همسايگان از تو شكايت مىكنند بايد كه از محلّت بر وى . گفت : خانه خانهء من است برون نشوم . گفتم : خانه به فروش تا بخرند . گفت : من ملك خويش نفروشم . گفتم : به سلطان از تو شكايت كنم . گفت : سلطان از جانب من مراعات بهتر كند كه آن شما . گفتم : دعاى بد كنم ، فقال اللّه ارحم بى منكم . مالك گفت : آن كلمات در دل من اثر كرد ، متغير شدم در شب كه به نماز مشغول گشتم و او راد بياوردم ، آن جوان را دعاى بد مىكردم ، فهتف بى هاتف لا تدع عليه فانّ الفتى من اولياء اللّه . اى مالك هان و هان گرد آن جوان مگرد كه او وليّى است از اولياى ما . برخاستم و به در حجرهء آن جوان آمدم و در بزدم ، جوان بدر آمد و مرا بديد ، چنان گمان برد كه آمده‌ام تا از محلتش بيرون كنم ، بر سبيل عذر كلمه‌اى مىگفت ، گفتم : اى جوان آگاه باش من نه از بهر آن آمده‌ام كه گمان تست ، ليكن چنين ديده‌ام . همى گريه بر وى افتاد ، پس آنگه گفت : اكنون كه لطف حق - جلّ جلاله - با ما اين است بر دست تو توبه كردم و به خداى بازگشتم . و روز ديگر از شهر برفت ، و بعد از آن هيجاش 4 نديدم ، پس اتفاق افتاد كه وقتى زيارت بيت اللّه در پيشم آمد ، چون در مسجد حرام آمدم حلقه‌اى ديدم زده ، گفتم : بنگرم تا چيست ؟ آن جوان را ديدم زار و نزار گشته ، ضعيف و نحيف ببوده ، علّتها بر وى مستولى شده ، همى آواز برآمد كه مضى الشّاب ، جوان از دنيا برفت . در كتب آورده‌اند كه در عهد حسن بصرى - رحمه اللّه - جوانى بود روز و شب در بطالت بودى ، و به گفت هيچ زاجرى منزجر نگشتى ، بر شقاوت خود عاشق گشته و خرمن خود به دست خود سوخته ، همى ناگاه بيماريى عظيم پديدش آمد ، همگنان دل از وى برگرفتند . چون آلام و اوجاع مترادف و متواتر گشت ، به زفانى شكسته بسته ، به صوتى منكسر و محزون گفت : اللّهم اقلنى عثرتى و اقمنى من صرعتى فانّى لا اعود . ربّ العزّة او را از آن بيمارى شفا داد ، بتر از آن شد كه بود . ديگر / b 91 / بارش اخذه و بطشه‌اى بيامد 5 و بر بستر امراض و اسقامش بيفكند 6 ، همان دعا بكرد ، خداوند شفا داد ، چون برخاست شور و شر بيش از آن كرد كه در پيش كرده بود ؛ ديگرباره آخذه و بيل و بطشهء شديد در رسيد ، همان دعا بگفت ، فاقام 7 اللّه من صرعته . چون از بيمارى برخاست به هزار درجه بدتر از آن