شهاب الدين احمد سمعانى
274
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
دلير بايد كه باشد ، آدم كه آفريدند ، براى سلطنت آفريدند ، و سلطانى با بددلى نتواند كردن 67 گفت : داغ ظلومى بپذيريم و قهر جهولى بكشيم ، امّا فرمان ترا بر زمين نيفكنيم . اى درويش جانى است و مقصودى ، مرد مىبايد كه گويد : يا جان بدهم يا به مقصود برسم . اين حديث درّ شب افروز است ، و عزّت درّ از آن است كه دربانش 68 موج درياست . آن درّ صد هزار طالب دارد كه براى او جان فدا مىكنند ، و نگونسار به قعر دريا فرومىشوند . به خوبى ماه چهارده منگر ، به ذلّ وى نگر ، كه كس در وى ننگرد ؛ و به نزارى و ضعيفى هلال منگر به عزّت وى نگر كه ديدهها طالب جمال وىاند . اين عزيزى آدميان از آن است كه ايشان را از حضرت ربّ الارباب بسى طلّاب است ، همه عالم را از كتم عدم در فضاى وجود آورد و به كس رسولى نفرستاد و پيامى نداد ، راست كه نوبت به اين مشتى خاك بىباك رسيد ، بريد بر بريد ، و پيك پس پيك روانه كرد 69 . آن معتكفى در صومهء راز آن پرنياز بىنياز خرقهء تجريد پوشيده ، شربت تفريد كشيده ، بر نوشته از شوق دل الحكم للّه بر طوق دل . بيت يَفْعَل اللّه مَا يَشَاء از هوش * ساخته بندهوار حلقهء گوش ساخته هر يك از ميان ضمير * از قُلْ اللّه ثُمَّ ذرهم تير همه از روى افتقار و وله * لا شده در كمال الّا الله اقداح صفا بر دست ساقى رضا پرشراب وفا پياپى كرده ، صد هزار نقطهء عصمت را با قرطهء حرمت به او فرستاده ، ملايكهء عرش را به مراقبت احوال و اعمال و اقوال و صاحب بريدى او فراز كرده ، نفس نفس ، دم دم ، حركت حركت ، لحظه لحظه ، از آن او بفرمود شمردن . در سينهها سوزها بنهاد . آگاهيها در دلها تعبيه كرد ، بواعث شوق و دواعى ارادت در بواطن و سراير درج كرد ، رياض آمال محبّان را به زلال اقبال و افضال آب داد ، قطرات كرامات از سحاب ايجاب بر مرغزار سينههاى احباب بباريده ، بلابل لطف را بر ازاهير فضل و انوار اسرار و اغصان احسان و اوراق دلهاى عشّاق در ترنّم آورده . او را - جلّ جلاله - با هيچ مخلوق كه در عالم است سرّ نبود ؛ زيرا كه همه بندگان بودند ، اسرار با آدميان بود كه دوستان بودند ، و سرّ با دوستان گويند . و آنكه همه اسرار الهيّت از مواضعى نمودند كه خواطر / b 89 خلق پيرامن آن نگشت چندين هزار سال قدّوسيان آسمان